تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

مطلب با عنوان دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ از وبسایتهای مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

درخواست حذف اطلاعات
می گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی!
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!
ـ حال که فهمیدی برای من مهیا کن.
ـ در این موقع شب، از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و یداری کن.
- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله ی نصاری نشین بروم و ب م؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله ی راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد قه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله ی نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله ی مذکور ی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت د و به تعقیب وی پرداختند.
آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای یداری کرد و پس از پنهان نمودن آن، از میکده خارج شد.
هنوز از محله ی مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانانِ نِ آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می د رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام به او اقتدا می کنید به محله ی نصاری نشین رفته و یداری نموده است.
آن مرد این را گفت و قه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد!
مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زُهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون یداری نموده و با خود به خانه می برد!
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش کوفت که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا د که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده د که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت خواری میزنید؟ این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند.
رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه است.
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم ازجمله آن رقیب، قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آن گاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مرا مجبور کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست. تو فکر می کردی که احترامِ یک مشت عوام برای تو سرمایه ای ست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از مرگ چه ماند باقی؟عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
برگرفته از کتاب "ملت عشق"



منبع : http://thomascrown.blogsky.com/1397/10/21/post-1759/