تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

کبیر برگ زرین تاریخ ایران

مطلب با عنوان کبیر برگ زرین تاریخ ایران از وبسایتهای مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کبیر برگ زرین تاریخ ایران

درخواست حذف اطلاعات
ا
ین
یکی از برنامه های اصلاحی کبیر در آغاز صد در سال 1227 خورشیدی اجرای طرح وا ن زدن و آبله کوبی عمومی بود که دستور داده بود آبله کوبی به خصوص در مورد اطفال و نوجوانان ایرانی اعمال شود .
اما چند روزی پس از اجرای این طرح به کبیر خبرداده شد که مردم از زدن وا ن آبله امتناع می کنند زیرا چند تن از دعانویس ها و ها شایعه کرده اند که وا ن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود .
در همین زمان به خبر رسید که 5 نفر از مردم شهر به علت ابتلا به بیماری آبله جان خود را از دست داده اند و کبیر بی درنگ دستور داد هر ی که حاضرنشود آبله بکوبد ، باید 5 تومان به صندوق ت جریمه بدهد .
تصور می کرد با این فرمان همه مردم وا ن آبله می کوبند اما نفوذ حرف های ها و دعانویسها و نادانی مردم بیشتر از آن بود که دستور کبیر را بپذیرند و بعضی از مردم که پول کافی داشتند 5 تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند و آن عده که قادر به پرداخت پنج تومان نبودند هنگام مراجعه ان در آب انبارها پنهان می شدند و یا از شهر بیرون می رفتند .
یکی از این روزها به کبیر اطلاع دادند از همه مردم شهر تهران و روستاهای اطراف فقط 330 نفر آبله کوبیده اند و در همان روز دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود ، نزد آوردند.
کبیر به جسد کودک نگاه کرد و به پدرش گفت : " ما که برای نجات جان بچه هایتان آبله کوب فرستادیم ، چرا مانع از زدن وا ن به کودک خود شدی .؟
پیرمرد دوز با غم و اندوه فراوان پاسخ داد " حضرت کبیر به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم ، جن زده می شود ."
کبیر با شنیدن این پاسخ ، فریاد زد " وای از جهل و نادانی گذشته از این که فرزندت را از دست داده ای ، باید پنج تومان هم جریمه بدهی ."
پیرمرد با ماس گفت : " باور کنید که هیچ ندارم ."
کبیر دست در جیب خود کرد و 5 تومان به پیرمرد داد و سپس گفت : " حکم برنمی گردد ، این پنج تومان را به صندون ت به پرداز ."
دقایقی بعد بقالی را نزد آوردند که فرزند این بقال نیز از آبله مرده بود و کبیر این بار نتوانست تحمل کند روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد .
در همین زمان میرزا آقاخان وارد دفتر شد ، وی کمتر دیده بود که کبیر گریه کند ، علت را پرسید گفت : دو کودک از بیماری آبله مرده اند .
میرزا آقاخان با تعجب گفت : " عجب ، من تصور می پسر مرده است که این چنین گریه می کند ."
سپس به کبیر نزدیک شد و گفت : " گریستن آن هم به این گونه برای دو طفل بقال و دوز در شان شما نیست ."
کبیر سرش را بلند کرد و با خشم به میرزا آقاخان نگاه کرد ؛ انچنانکه میرزا آقاخان از ترس برخود لرزید ، آنگاه کبیر اشک هایش را پاک کرد و گفت : " خاموش باش تا زمانی که ما س رستی این ملت را بر عهده داریم مسوول مرگشان ما هستیم ."
میرزا آقاخان با ترس و لرز و آهسته گفت : " اما اینان براثر جهل آبله نزدند ."
با صدای بلند گفت : " مسوول جهلشان هم ما هستیم ، اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم دعا نویس ها و رمال ها بساط خود را جمع می کنند . همه ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که براثر نکوبیدن آبله بمیرند .





منبع : http://nabzesalamat.ParsiBlog.com/Posts/17/اميرکبير برگ زرين تاريخ ايران/