تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

مگلاگ

آخرین مطالب و اخبار وبسایت مگلاگ به صورت خودکار از سایت مگلاگ دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



من تو راه یه کافه دیدم، دوس داشتم اونجا بشینیم و اون پایه نبود، مثه همیشه...

درخواست حذف اطلاعات
بعد از سفر نیم روزی به یکی از شهرای اطراف، همراهم برام نوشت تو فوق العاده ای... با خودم فکر چند وقت بود ی بهم نگفته بود فوق العاده؟ اصلا واقعا براش فوق العاده بودم؟ یا شاید اونقدری با آدما ارتباط نداشته که همین همراهی کوچیکم باعث دلگرمیش شده و باعث شده فکر کنه من یه موجود فوق العاده ام!
+ چقدر شبیه هم نیستیم، مثل اکثر دوستام، که شبیهم نیستن... + دوستای خوبی که میبرنت شهرای اطراف و ببینی



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/06/post-3329/من-تو-راه-یه-کافه-دیدم،-دوس-داشتم-اونجا-بشینیم-و-اون-پایه-نبود،-مثه-همیشه-




از راه هایی که رفتم و نرفتم...

درخواست حذف اطلاعات
هدف اولی که سال ۹۷ برای خودم تعیین کرده بودم بیشتر کار و بیشتر ج برای خودم بود.الویت هزینه مم گذاشته بودم برای سفر، یعنی ترجیحم این بود جای ید پوشاک برم سفر... پاش موندم، کمتر ج ، تو کل سال همش ۱شلوار یدم، ۱مانتو یدم و هیچی شالاما از برنامه ریزی برای سفربگم، خیلی راحت بود که بخوام تو لیست اه بذارمش ولی واقعا به این راحتی بود رسیدن بهش مگه؟ اینکه تو شرایط نه چندان خوب خونواده بخوای سفر کنی اصلا کار ساده ای نیست. بارها تو ذهنم برنامه چیدم، تو ذهنم از خانواده م خ ظی و نشد. نشد حقیقی شه... خیلی وقت بود دلم می خواست یه جا برای خودم بنویسم که چقدر برای رسیدن به هر چیز کوچیکی تلاش ، که بنویسم کارمو دوست نداشتم و ادامه دادم، که بگم حالا خیلی دوسش دارم، که بنویسم کارم مسیر زندگیم رو تغییر داد و بگم با این همه میدونم یه روزی کار بهتری خواهم داشت و تو زمان کمتر به پول بهتری خواهم رسید. امیده دیگه، من یاد گرفتم امیدوار باشم(بگذریم که گاهی تو مسیر خسته، بسیار ناامید و عصبانی میشم!)



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/06/post-3330/از-راه‌هایی-که-رفتم-و-نرفتم-




قرار کاری

درخواست حذف اطلاعات
کارامو رو به راه ، لباسامو پوشیدم و رفتم سر قرار... عصر و اون همه شلوغی؟ پلات رو گرفتیم و رفتیم به هوس من برسیم، رشته خشکار... میشه تو شهر به این بزرگی همش یه کافه باشه که رشته خشکار داشته باشه؟ به ناچار از شیطون پایین اومدم و رفتیم برای ادامه ی کار... تو راه باقلوا یدیم و رفتیم که با چای بخوریم، مثل چوپان نیستن همه، نمیتونن برات از گاری چای بگیرن و حاضر نیستن تو هر لیوانی چای بخورن، از زیر بارون موندن میترسن انگار، پس بهش پیشنهاد ندادم. بارون میبارید، خیلی خیلی سرد شده بود و من همش احساس می تو تبریز قدم میزنم. نشستیم، فکر کردیم، هی من گفتم اینجوری نه و اونجوری و در نهایت حوالی ساعت ۱۱ شب کارمون تموم شد. از نتیجه ی کار ع گرفتم که یادمون بمونه نتیجه ی خوردن چای سبز بد مزه و باقلوا چی میشه، گرچه راضیم نکرد اما از اینکه حاضر شده بودم عصر م رو استراحت نکنم و به دوستم کمک کنم خوشحال بودم.



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/08/post-3331/قرار-کاری




ساعت به وقت ۲:۳۴

درخواست حذف اطلاعات
سرده این اتاق لعنتی، خیلی سرده... امسال شوفاژمو روشن ن ، نمی دونم چرا ولی از لرزیدن تو تخت خوشم میاد.




منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/17/post-3332/ساعت-به-وقت-۲-۳۴




آقا ما یکی از همینا اما قرمزشو می خواستیم.

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه با دایی رفتیم دنبالش، دنبال اینکه همه ی پولی که با تلاش(شایدم با خیلی تلاش) جمع کرده بودم رو برای کاری بدم. از نظر خودم منطقیه و از نظر همه غیر منطقی... قبول دارم من هیچ وقت بلد نبودم با این پولام کاری کنم که به قول همکارم پول رو پول بیاد. فقط ج رو بلدم... نداشتن اونی که می خواستمو، فروشنده سعی کرد رایمونو بزنه اما تصمیممون جدی بود و از شیطون پایین نیومدیم. مثل بچه ها، گفتیم همون قرمزه رو می خوایم و قراره برامون تهیه ش کنه... + عصر امروز به امور فوق گذشت، غروبش با رفیق تازه ام، سین... اینکه میگم تازه منظورم خیلی تازه هم نیست، در مقایسه با چوپان و فاطمه و ... بهش میگم تازهمیگفتم، غروبش رفتیم خونه ی سین و سه تایی فوتبال دیدیم و گفتیم و خندیدیم. برای اون اندک باقی مانده ی پولم برنامه ریزی کردیم و قرار شد فردا ساعت ۵عصر زیر پل صابرین همو ببینیم و بریم برای خالی همه ی حساب های داشته و نداشته م... دارم فکر می کنم اگر مجرد نبودم چی؟ بازم میتونستم خودم تنهای تنها برای اندک! اندوخته م تصمیم بگیرم؟



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/18/post-3333/آقا-ما-یکی-از-همینا-اما-قرمزشو-می‌خواستیم-




عجیب دنیایی شده که غریبه ها آشنان و آشناها غریبه

درخواست حذف اطلاعات
برای یه دوست مجازی که هیچ وقت ندیدمش و احتمالا نخواهم دید نوشتم من برای چند رو مهمون شهرتون خواهم بود. بلافاصله! جواب داد خوشحال میشم به عنوان تور گاید همراهتون باشم. لطفا به من اطلاع بدید که کی می رسید!



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/19/post-3334/عجیب-دنیایی-شده-که-غریبه‌ها-آشنان-و-آشناها-غریبه




مگى کوچیکه، مگى بونه گیر...

درخواست حذف اطلاعات
ساعت ٧ صبح قرار داشتیم، قرار بود زنگ بزنه و بیدارم کنه...ساعت ٨ صبح سرحاال بیدار شدم و شاکى که چرا زنگ نزده، گفت فکر واقعاً درست نیست به خاطر قرارمون روز تعطیل زنگ بزنم از خواب صبح بندازمتگفت نیم ساعت دیگه میام، تماس گرفتم کجایى؟ گفت کارم طول کشیده و یک ربع دیگه جلو در خونه م، اس ام اس دادم صبحونه خوردى رفتى سر کار؟ جواب داد نه، فقط یه چاى خالى خوردممن همچنان منتظر... گشنه م بود، صبحونه نخوردم چون ذوق داشتم صبحونه رو یه جاى هیجان انگیز و دور از رشت میخوریم. ساعت ٩:٣٠ تماس گرفت گفت یک ربع دیگه میام و توضیح داد کجاست و چرا نشده بیاد. حالا ساعت ١٠:٥٠ دقیقه ست و من همچنان صبحونه نخوردم و از خودم متنفرم که اینقدر بخاطر یه قرار ک نه ى صبحونه بداخلاق و غمگین شدم.



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/06/10/post-3319/مگى-کوچیکه،-مگى-بونه-گیر-




در راه منطقه ای بسیار دور از شهر

درخواست حذف اطلاعات
قبل اینکه راه بیفتیم گوشیمو برداشتم دیدم ببین کی چی نوشته، یکی از بچه ها که همیشه همینقدر ریز بینه برام نوشته بود یه روزی فلانی تو وبلاگش گفته بود تو بهش مقداری پول قرض دادی و اینجوری ممکنه باعث شک و شبهه بشه که منظورت فلانی بودهخلاصه خواستم اعلام کنم ی که ازم قرض گرفته هرگز دوستم نبوده و اون مبلغ رو به بهانه ی درمان یه بچه گرفته بوده...قصدم بردن آبرو نیست اما اگه لازم شه اسمشونم اینجا می نویسم شاید شما هم تجربه ی مشابهی داشته باشید.




منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/06/15/post-3321/




دوستم و من

درخواست حذف اطلاعات
اون شب رو خوب یادمه، اومدم روی تخت نشستم و ع اشو با دقت نگاه . اون ع ی که حین جمع میوه برای خودم گرفته بودم، یا اونی که قیافه ی جدی به خودش گرفته بود و داشت حساب و کتاب می کرد، همون که تو محل کار ازش گرفته بودم.اون ع ه که تو شیشه عینکش ع هر دو مون بود، همونی که بعد خوردن کولی با هم گرفته بودیم، من کولی سفارش داده بودم و تو کباب... من از سه تا کولی یکیشو خوردم و دوتاشو گذاشتم برات، همونجام حتی ازت ع گرفتم، از دستات که بر ع دستای من قشنگه، که تمیز و شفافه... که ناخناش بادومیهبا همون دستا برام تیغای ماهی رو در آورده بودی، یادته؟ از این صحنه هم ع گرفتم.فکر این همه ع یادگاری که ازش دارمو یه روزی باید براش بفرستم، اون شب ع ا رو فرستادم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم برام نوشته نمی تونی تصور کنی که این کارات چقدر بهم می چسبه



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/07/11/post-3324/دوستم-و-من




روزهای پایینی ۲۷ سالگی مگی ^_^

درخواست حذف اطلاعات
ببینید کی اینجاست، اومدم خیلی مختصر بنویسم که روزام چطور بوده...چی کارا ؟اتفاق خوب آبان، روم نمیشه بنویسمش، ولی یه اتفاق افتاد که بزرگ ترم کرد. همین
از آذر و ماه تولد چوپان بگم،دختره مهمونم کرد به یه کنسرت هیجان انگیز، دوتایی رفتیم مثه قدیما، قدیما که میگم منظورم همین ۲ ۳ سال پیش خودمونهکارام مونده بود، سپردم ی کارامو راس و ریس کنه و خودمو به دل جاده سپردم، سر صبح راه افتادیم و شب برگشتیم رشت... همش چند ساعت تهران بودیم، بعد ماه ها دوباره تهران، حیف بود که روز تهرانو ندیدم ولی خیلی خوش گذشت.
اوا آذر، دلو به دریا زدم و خواستم پولامو یجوری به باد بدم، چون دیدم هیچ جوری نمیتونم ماشین محبوبمو ب م، نمیتونم هیچ کاری کنم، اینجوری بود که برای تعدادی از دوستام هدیه یدم. برنامه ریزی برای سفر ، از بابا اجازه گرفتم(همیشه متنفر بودم از اجازه گرفتن) و بابا اجازه داد. برنامه م به هم ریخت، هی اتفاقای عجیب پشت اتفاقای عجیب تر، تو الا بلای رفتن یا نرفتن موندم، تا امشب... همین چند ساعت پیش که یهو خبر رسید یکی از بزرگترین موانع رفع شده و من یه بار دیگه قلبم بالا اومد، که خدا میبینه برا هر چیز کوچیکی چقد تلاش می کنم، چقدررر تلاش می کنم...
میام و می نویسم، از ۲۷ سالگیم، به همین زودیا



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/10/04/post-3327/روزهای-پایینی-۲۷-سالگی-مگی-




هیچ وقت فکر نمی بتونم ساعت ها با اون همه کتاب تنها باشم

درخواست حذف اطلاعات
۷/۷ بی اینکه توجهی به تاریخ داشته باشم یکی از آرزوهام برآورده شد. دیدن انبار کتاب فروشی، باور ی نبود من بودم میون حجم زیادی از کتاب ها... کتاب های رنگی رنگی، کتابای ی، کمک درسی و رمان ها همه شون باعث میشدن بیشتر و بیشتر به وجد بیام. همینطور که به کتابا نگاه می و روشون دست می کشیدم داد کشید لطفا بلند بلند فکر کنید، خج کشیدم، گفتم فکر خاصی نمی کنم فقط خوشحالم...



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/07/09/post-3323/هیچ-وقت-فکر‌-نمی‌کردم-بتونم‌-ساعت‌ها‌-با-اون-همه-کتاب-تنها-باشم




هی بلند شدن و زمین خوردن

درخواست حذف اطلاعات
بی اینکه بدونم برای همیشه از پیشمون رفتی، من هیچ وقت آهن پرست نبودم اما می دونم هیچی دیگه جاتو برام پر نمی کنهاز ۲سال پیش تا امروز شبی نبوده که با دلهره ی از دست دادن نخوابم، یادم می مونه خدا، یادم می مونه



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/07/08/post-3322/هی-بلند-شدن-و-زمین-خوردن




اگه قرض می گیرید آدم باشید، سر وقتش پس بدید که باز رغبت کنیم قرض بدیم

درخواست حذف اطلاعات
۴ سال پیش ۱میلیون تومن به یکی قرض دادم بابت هزینه ی درمان... قرار بود آ ماه بهم برگرده... اون زمان ۱تومن برای من خیییییلی پول بود، شاید برای شما نبود. شاید باورتون نشه ولی هنوز یک قرونش بهم برنگشته، دیگه با یه میلیون تومن هیچ کاری نمیشه کرد:) ازت نمیگذرم دوست عزیز خدا هم الهی ازت نگذره...

+ فقط در شرایطی میتونم ببخشم که تو همین ماه پولم بهم برگرده



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/06/13/post-3320/اگه-قرض-می-گیرید-آدم-باشید،-سر-وقتش-پس-بدید-که-باز-رغبت-کنیم-قرض-بدیم




یه خونه ى قدیمى و متروکه، تو خیابون منظریه

درخواست حذف اطلاعات
میرسیم جلوى یه خونه ى قدیمى، ماشینو پارک مى کنه و ازم مى پرسه آیا دوست دارم توى خونه رو ببینم؟یه کم این پا و اون پا مى کنم و میگم شاید خونواده راضى نباشن، میگه از دید من ایرادى نداره... در و باز مى کنه و پله ها رو دو تا یکى بالا میره و چراغ رو روشن میکنهخونه بوى نم و نا میده، از ته دلم نفس میکشم... جلوى در یه ظرف قدیمیه، میگه این مال مامان بزرگِ مرحوممون بوده، میگه عمو وقتى خیلى جوون بود میره آمریکا و تو ِ ای مشغول به تحصیل میشه، دانشجوى ى بوده که پدربزرگ از دنیا میره... عمو بر مى گرده ایران و دیگه هرگز بر نمیگرده، اما تا آ ین روز عمرش سوداى آمریکا داشته... میپرسم عمو در قید حیات نیست؟ آه میکشه و میگه نه دیگه هیچ تو این خونه زنده نیست.طبقه ى بالا، در رو باز مى کنه و کفششو در میاره، یه دست مبل استیل که حداقل متعلق به ٣٠ سال پیشه گوشه ى پذیراییه... چراغاى لوستر سوخته نور بى جون هال به پذیرایى میتابهمجله ها و کتاب هاى قدیمى رو میبینم و میپرسم اجازه دارم نگاهشون کنم؟ شونه شو بالا میندازه و یکیشونو میده دستم... با خودم فکر مى کنم یعنى چقدر خاطره از اینجا داره، چشمم به ع جوونیاش روى طبقه ى وسط کتابخونه میفته، خج مى کشم دستش بزنم ولى جلوتر میرم و نگاهش مى کنم... میگه جوون بودم، نه؟ روم نمیشه تایید کنم حرفشو، فقط لبخند میزنم.نزدیکم میشه و دستشو رو شونه م میذاره، میپرسه دوست دارم اتاق خواب ها رو ببینم؟ بدون اینکه منتظر جوابى باشه میره سمت یه در که تو انتهایى ترین نقطه ى خونه ست، دنبالش میرم. رو یه نقطه مى ایسته و میگه همینجا تخت من درست اینجا بود. اتاق پره از کتاب، ازش میپرسم این کتاباى قدیمى انگلیسى مال خودشه؟ ازش میپرسم تو این اتاق که اندازه ى پذیراییه تنها بوده؟ میگم من از اتاقاى بزرگ خوشم میاد، میگه اینجا مال تو... میخندم. ازش تشکر مى کنم که اجازه داده همه جا رو ببینم، یه بار دیگه از ته دل نفس میکشم و بوى خاک و نا رو تو سینه م میبرم. ازم میپرسه مگه این بو رو دوست دارى؟ میگم آخه بوى قدیما رو میده، شاید دیگه هیچ وقت به هیچ خونه و اتاق اینقد قدیمى دعوت نشم... بذار یک بار دیگه هواشو نفس بکشم.






منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/06/06/post-3318/




یکى از خوانندگان محبوبم

درخواست حذف اطلاعات
من هر کى رو که تو دنیاى مجازى فالو یه جایى باعث سکته م شد، مثه همین پست هماى بعد بازى ایران که حالا ویرایش شده و واژه هاى سخیفش از توش حذف شده... مردک نالایق و بى ادب، کاش هرگز نمیشناختمش!



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/03/27/post-3313/یکى-از-خوانندگان-محبوبم




نامه براى بانو و مریم

درخواست حذف اطلاعات
دلم مى خواست ازشون تشکر کنم، اما بلد نبودم. دلم مى خواست تو یه نامه ى بى سر و ته، مثل همون نامه ها که بابا از شهر دانشجوییش براى مامانم مى نوشت ازشون تشکر کنم.مثلا بنویسم بانو و مریم عزیز، هدیه ى ارزشمندتان به دستم رسید، از شما و ازچوپان سپاسگزارم که با همکارى هم حال دلم را خوب تر کردید، به نظرم باید برایتان جالب باشد دانستن آنکه من کى و کجا براى اولین بار هدیه تان را استفاده خواهم کرد، به شرط حیات روز "عید فطر"دوستدارتان مگى



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/03/19/post-3312/نامه-براى-بانو-و-مریم




گروه دال و رازى در دل...

درخواست حذف اطلاعات

من روز کاریمه، با اینکه خیلى مى خواستم برم کنسرتشون(بنا به دلایلى!) نشد. اگر رشتى هستید برید خب، جاى منم بهتون خوش بگذره لطفاًو اینکه بچه ها، بچه ها، من کشف وبلاگ قدیمى دیگه م که خیلى هم آبرومندتر از این بود توسط یکى از کتاب فروش هاى شهرمون خونده میشده، خلاصه اینکه یه جوریم شده... آهاى جماعت وبلاگ نویس، روزانه نویس و هر چى... تاثیر اینجا و کلا دنیاى مجازى رو در زندگى دست کم نگیرید. با تچکر

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/02/18/post-3307/گروه-دال-و-رازى-در-دل-




دلم براى همه تون تنگ شده بچه ها... خیلى

درخواست حذف اطلاعات
از اونجایى که همیشه یا کار نیست، یا خیلى هست منم الان درگیر مرحله ى خیلى هستش هستم. فقط در این حد بگم که از ١٢ تا حالا نشده بود واسه مامان کادو روز معلم ب یم، دیشب بعد مدتهااا ٥تایى شام رفتیم بیرون، گفتیم خندیدیم، هدیه یدیم و شب تر کنار هم الکلاسیکو دیدیم و نسکافه نوشیدیم. اینه که الان حس مى کنم یه دختر خیلى سرحال و شاداب از این همه اوقات فراغت! هستم. از فردا تا ماه رمضون دوره ى بعدى فشار کار شروع میشه، امیدوارم ماه رمضون ماهِ خلوص، آرامش و البته حرکت رو به جلو باشه... شمام بگید آمین



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/02/17/post-3306/دلم-براى-همه-تون-تنگ-شده-بچه-ها-خیلى




کاش میشد یه کم آدم تر باشیم.

درخواست حذف اطلاعات
هى اومدم یه چیزایى رو اینجا بنویسم، نتونستم و بستمش...الان که حدوداً ساعت ٢ صبحه و دارم از بى خوابى به فنا میرم اومدم حداقل در حد ٢ کلمه بنویسم.تنها چیزى که تونستم بنویسم این بود: "خاک تو سر بى جنبه ت نکنن مگى!"



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/01/14/post-3302/کاش-میشد-یه-کم-آدم-تر-باشیم-




روزاى معمولى، قرارهاى خیلى معمولى

درخواست حذف اطلاعات
ساعت ١١:١١ دقیقه
تاریخ ١/١١
و همین.



منبع : http://meghan.blogsky.com/1397/01/11/post-3300/روزاى-معمولى،-قرارهاى-خیلى-معمولى