تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

به این فکر میکنم که..

مطلب با عنوان به این فکر میکنم که.. از وبسایتهای مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



به این فکر میکنم که..

درخواست حذف اطلاعات
این روزا خیلی میرم تو فکر و خیال. حتی درس هم نتونسته جلوی ذهن شلوغم وایسته و ازش ش ت خورده. به امتحان حسابانی فکر میکنم که بعد اونهمه خوندن، تهش حس میکنم گند زدم و دعا میکنم پاس بشم فقط. از بس که با نامردی تمام امتحانش رو سخت داده بود. بعد به این فکر میکنم که اینهمه خوندم و تهش چیشد؟ کاش کمتر میخوندم اصن :/ شب که میخوام بخوابم یهو یه سوال حسابان میاد میره تو مخم و هی تو ذهنم سعی دارم دوباره حلش کنم. وسط شیمی خوندن استرس میگیرم و برای اینکه خودمو آروم کنم قولم رو میشکنم و میرم دفتر حسابانم رو باز میکنم تا ببینم اون a برد باید میبود یا دامنه. دامنه بود. خداروشکر درست نوشتم. آروم میشم اما بازم نمیتونم درس بخونم. با خودم میگم اگه بازم خوندم و اینقدر سخت و فضایی بود که خونده نخونده ش فرق نداشت چی؟ از اول سال فقط داشتم با خودم میجنگیدم که از درس خوندن ناامید نشم. که اگه نمره م بد شد ناامید نشم. بعد الان تو بدترین شرایط ناامید شدم. ناامید زبونی نه. دیگه دست و دلم به درس خوندن نمیره. دیگه حسش نیست. به امتحان شیمی فردا فکر میکنم و حس میکنم بازم گند میزنم. به این فکر میکنم توقع زیادی نیست معدل بالای ۱۹ اونم برای من؟ هوم؟ البته که اینقدر مستمرهای درخشانی دادن که هرچقدرم بزنم بازم معدلم خوب نمیشه. به iyptای فکر میکنم که ۱۱ و ۱۲ بهمن دقیقا هفته بعد تولدمه و باز باید مثل پارسال روز تولدم برم مدرسه و کار کنم. به iyptای فکر میکنم که هنوز کلی کار براش دارم/داریم و وقت نداریم. اصلا وقت نداریم. میترسم باز مثل پارسال بشه. حتی برنز هم یه ش ت بزرگه. ش ت امسال قطعا ده برابر بدتر از پارسال خواهد بود. چون توقع خودمون و دیگران خیلی زیاده و همه منتظر جواب مسابقات هستن. به زنجان فکر میکنم. به هدفی که در حال انتخابش هستم. به مزایا و معایبش. به اینکه چی درسته و چی غلط. به این فکر میکنم که چقدر زندگی کِسِل و بی هیجانه. به اینکه چرا یه اتفاق یهویی نمیافته؟ حتی اتفاق بد. حداقلش اینه دیگه بعدش لازم نیست الکی بخندم. یا اصن خب یه اتفاق یهویی خوب بیافته. اینقدر خوب که من از خوشحالی گریه م بگیره. به این فکر میکنم که چقدر جدیدا بی شعور شدم. به این فکر میکنم که وقتش رسیده اتمام حجت کنم و حتی کاراشو تلافی کنم. به این فکر میکنم چقدر دلم چت میخواد و چقدر حوصله حرف زدن و تعریف چیزی رو ندارم. بیاید شما حرف بزنید برام و بگید به چی فکر میکنید. :)



منبع : http://imaginary-anne.blog.ir/1397/10/04/post157