تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

تألمات و تأملات سربازی (6)

مطلب با عنوان تألمات و تأملات سربازی (6) از وبسایتهای مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تألمات و تأملات سربازی (6)

درخواست حذف اطلاعات

کتاب خانه کوچکم را جمع و آن را همانند هستی خویش به دوش کشیدم و بدوبدو خودم را به بقیه رساندم. به ما گفتند به هر چهارراه که رسیدیم، به سمت راست بپیچیم تا به گردان برسیم. سه بار پیچیدیم و رسیدیم. وقتی چشمم به اولین ساختمان افتاد، حافظه ام به سال های دور پرتاب شد. دوران کودکی. حسی فوق نوستالژیک از دیدن آنجا به من دست داد. کل صحنه از گذشته های دور کاملا آشنا بود. اصلا خودم آنجا را طراحی کرده بودم. ساختمانی با یک در و دو پنجره و سقفی مثلثی شکل. درخت عریان و لرزانی هم در کنارش. از همان ها بود که در کودکی می کشیدم. معماری از جهت زیست محیطی نیز کاملا متناسب با فصول سال بود؛ در تابستان ها گرم و زمستان ها تگری. ما را به صف د تا صبحانه بدهند که عبارت بود از یک قالب کره به اندازه یک بند انگشت و یک حجم هندسی نافرم به اندازه مچ دست به اسم شیر پاکتی. این ها را سربازان به ما می دادند، اما یک جناب سروان هم ایستاده بود که مرتب می گفت ما همه برادر و برابریم و نان لواش می داد. با توجه به ابعاد نان و سوختگی یک طرف آن، می شد آن را برگ یک رو سفید هم به شمار آورد. گوشه خوش و خالی و خلوتی زیر درختی نشستم. کل کره رفت لای یک لقمه و هنگامی که داشتم با لپ بادکرده مثل موش مایی آن را می جویدم، متوقف شدم. روی بسته نوشته شده بود: 80% روغن پالم. احتمالا 20درصد باقی مانده هم سیانور غنی شده بود. برای نفله سرباز روش های سالم تری هم هست؛ مثلا شلیک به ساقه مغز با آر پی جی. آن را از لای دندان ها بیرون کشیدم و انداختم در سطل زباله وسط سفره باکتری ها. رفتم سراغ شیر. روی پاکت نوشته شده بود: "سایه". شیر سایه. چه اسمی! این عنوان برای فیلم های سامورایی ژاپنی مناسب است یا فیلم های پلیسی هالیوودی، خصوصا با معادل انگلیسی اش: "ذِ شادو". اما نه لبنیات. اطراف آن می چرخیدم و هیچ منفذی پیدا نمی . چیزی بود اسرارآمیز و مطلقا نفوذناپذیر. با آن شکل و قیافه از نسل اهرام مصر بود. «صبر کن ببینم!» یک لحظه درنگ . سایه، مثلث، هرم، شیر، احتمالا شیر بز، شاخ، برادری و برابری. چشم هایم را تنگ و باریک . فهمیدم: فراماسونری. به اطراف نگاهی انداختم و مهلت ندادم. با چنگ و دندان و استخوان سوراخش . اما هرچه مکیدم، چیزی نصیبم نشد، تو بگو یک مولکلول شیر! چیزی که انتظار داشتم در پایان رخ دهد، همان اول کار اتفاق افتاد. با اولین مکش، صدای نیهیلیستی فرت و فورتش بلند شد. خلأ مطلق بود. پوچی پاکتی. من ی نیستم که از خیر آ ین قطره هم بگذرم. لذا چشمم را چسباندم به سوراخ تا ببینم دقیقا چه چیزی در پاکت ریخته بودند که عنوان شیر را روی آن چسبانده بودند؟ هر چه نگاه چیزی جز این به ذهنم نرسید: پاکت را با مفهوم شیر پر کرده بودند. با "بِگریف". لابد از نظر صاحبان شرکت، مفهوم، همه غنای ابژه را دارد. بله، شیر بود، اما به حمل اولی ذاتی. حالا فقط نان داشتم که آن هم خشک شده بود. این مشکل تا پایان دوره با ما بود. نان های آن جا در ری از ثانیه چنان خشک می شدند که انگار به جای آرد در آنها پودر گچ می ریختند. تبدیل می شدند به بیسکوئیت. البته بیسکوئیت با مزه چوب پنبه. بیسکوئیت در ابعاد آچار (a4). حالم جداً بد شد. نه، من آدم ماتریالیستی نیستم. واقعا دغدغه معنا دارم. اما معنا برای من چیزی گسسته از زندگی نیست. معنا برای من امری انضمامی است. درهم تنیده با جزئیات. بر همین مبنا، معنای زندگی هم برای من در هر روز وابسته به غذایی است که همان روز می خورم. معنای زندگی من روزشمار است. از این روی ، به ناهار فکر می و در برزخ میان معنا و پوچی به آن امید بسته بودم. بر لبه پرتگاه پوچی، ناگاه دستی شانه ام را لمس کرد. تو گویی مرا بالا کشید. سرم را به راست چرخاندم و لبخندی دیدم که به صورت انسان مجسم شده بود. تمام افکارم بسیج شد تا زبانی پیدا کنم که احساس من و معنای آن رخداد را آشکار کند. یک باره همه "گتسبی بزرگ" در ذهنم تداعی شد و این کلماتی که هزار بار آنها را در درونم تکرار کرده بودم، برای اولین بار، در بیرون، برای من، تحقق عینی پیدا د: «با ح تفاهم لبخند زد... با ح ی خیلی بالاتر از ح تفاهم. لبخندش یکی از آن لبخندهای کمیاب بود، همراه با نوعی اطمینان خاطر که آدم شاید چهار یا پنج بار در عمرش به آن بربخورد. این لبخند در یک لحظه به کل دنیای بیکران زده می شد – یا به نظر می رسید زده می شد – و بعد متمرکز می شد روی تو، آن هم با طرفداری جانانه ای از تو درکت می کرد تا جایی که می خواستی درک بشوی، باورت می کرد آن طور که خودت می خواستی خودت را باور داشته باشی، و به تو اطمینان می داد که دقیقا همان تصوری را از تو دارد که تو در بهترین ح می خواستی داشته باشد.»
ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/112