تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

تاملات در فلسفه غیراولی

آخرین مطالب و اخبار وبسایت تاملات در فلسفه غیراولی به صورت خودکار از سایت تاملات در فلسفه غیراولی دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تألمات و تأملات سربازی (6)

درخواست حذف اطلاعات

کتاب خانه کوچکم را جمع و آن را همانند هستی خویش به دوش کشیدم و بدوبدو خودم را به بقیه رساندم. به ما گفتند به هر چهارراه که رسیدیم، به سمت راست بپیچیم تا به گردان برسیم. سه بار پیچیدیم و رسیدیم. وقتی چشمم به اولین ساختمان افتاد، حافظه ام به سال های دور پرتاب شد. دوران کودکی. حسی فوق نوستالژیک از دیدن آنجا به من دست داد. کل صحنه از گذشته های دور کاملا آشنا بود. اصلا خودم آنجا را طراحی کرده بودم. ساختمانی با یک در و دو پنجره و سقفی مثلثی شکل. درخت عریان و لرزانی هم در کنارش. از همان ها بود که در کودکی می کشیدم. معماری از جهت زیست محیطی نیز کاملا متناسب با فصول سال بود؛ در تابستان ها گرم و زمستان ها تگری. ما را به صف د تا صبحانه بدهند که عبارت بود از یک قالب کره به اندازه یک بند انگشت و یک حجم هندسی نافرم به اندازه مچ دست به اسم شیر پاکتی. این ها را سربازان به ما می دادند، اما یک جناب سروان هم ایستاده بود که مرتب می گفت ما همه برادر و برابریم و نان لواش می داد. با توجه به ابعاد نان و سوختگی یک طرف آن، می شد آن را برگ یک رو سفید هم به شمار آورد. گوشه خوش و خالی و خلوتی زیر درختی نشستم. کل کره رفت لای یک لقمه و هنگامی که داشتم با لپ بادکرده مثل موش مایی آن را می جویدم، متوقف شدم. روی بسته نوشته شده بود: 80% روغن پالم. احتمالا 20درصد باقی مانده هم سیانور غنی شده بود. برای نفله سرباز روش های سالم تری هم هست؛ مثلا شلیک به ساقه مغز با آر پی جی. آن را از لای دندان ها بیرون کشیدم و انداختم در سطل زباله وسط سفره باکتری ها. رفتم سراغ شیر. روی پاکت نوشته شده بود: "سایه". شیر سایه. چه اسمی! این عنوان برای فیلم های سامورایی ژاپنی مناسب است یا فیلم های پلیسی هالیوودی، خصوصا با معادل انگلیسی اش: "ذِ شادو". اما نه لبنیات. اطراف آن می چرخیدم و هیچ منفذی پیدا نمی . چیزی بود اسرارآمیز و مطلقا نفوذناپذیر. با آن شکل و قیافه از نسل اهرام مصر بود. «صبر کن ببینم!» یک لحظه درنگ . سایه، مثلث، هرم، شیر، احتمالا شیر بز، شاخ، برادری و برابری. چشم هایم را تنگ و باریک . فهمیدم: فراماسونری. به اطراف نگاهی انداختم و مهلت ندادم. با چنگ و دندان و استخوان سوراخش . اما هرچه مکیدم، چیزی نصیبم نشد، تو بگو یک مولکلول شیر! چیزی که انتظار داشتم در پایان رخ دهد، همان اول کار اتفاق افتاد. با اولین مکش، صدای نیهیلیستی فرت و فورتش بلند شد. خلأ مطلق بود. پوچی پاکتی. من ی نیستم که از خیر آ ین قطره هم بگذرم. لذا چشمم را چسباندم به سوراخ تا ببینم دقیقا چه چیزی در پاکت ریخته بودند که عنوان شیر را روی آن چسبانده بودند؟ هر چه نگاه چیزی جز این به ذهنم نرسید: پاکت را با مفهوم شیر پر کرده بودند. با "بِگریف". لابد از نظر صاحبان شرکت، مفهوم، همه غنای ابژه را دارد. بله، شیر بود، اما به حمل اولی ذاتی. حالا فقط نان داشتم که آن هم خشک شده بود. این مشکل تا پایان دوره با ما بود. نان های آن جا در ری از ثانیه چنان خشک می شدند که انگار به جای آرد در آنها پودر گچ می ریختند. تبدیل می شدند به بیسکوئیت. البته بیسکوئیت با مزه چوب پنبه. بیسکوئیت در ابعاد آچار (a4). حالم جداً بد شد. نه، من آدم ماتریالیستی نیستم. واقعا دغدغه معنا دارم. اما معنا برای من چیزی گسسته از زندگی نیست. معنا برای من امری انضمامی است. درهم تنیده با جزئیات. بر همین مبنا، معنای زندگی هم برای من در هر روز وابسته به غذایی است که همان روز می خورم. معنای زندگی من روزشمار است. از این روی ، به ناهار فکر می و در برزخ میان معنا و پوچی به آن امید بسته بودم. بر لبه پرتگاه پوچی، ناگاه دستی شانه ام را لمس کرد. تو گویی مرا بالا کشید. سرم را به راست چرخاندم و لبخندی دیدم که به صورت انسان مجسم شده بود. تمام افکارم بسیج شد تا زبانی پیدا کنم که احساس من و معنای آن رخداد را آشکار کند. یک باره همه "گتسبی بزرگ" در ذهنم تداعی شد و این کلماتی که هزار بار آنها را در درونم تکرار کرده بودم، برای اولین بار، در بیرون، برای من، تحقق عینی پیدا د: «با ح تفاهم لبخند زد... با ح ی خیلی بالاتر از ح تفاهم. لبخندش یکی از آن لبخندهای کمیاب بود، همراه با نوعی اطمینان خاطر که آدم شاید چهار یا پنج بار در عمرش به آن بربخورد. این لبخند در یک لحظه به کل دنیای بیکران زده می شد – یا به نظر می رسید زده می شد – و بعد متمرکز می شد روی تو، آن هم با طرفداری جانانه ای از تو درکت می کرد تا جایی که می خواستی درک بشوی، باورت می کرد آن طور که خودت می خواستی خودت را باور داشته باشی، و به تو اطمینان می داد که دقیقا همان تصوری را از تو دارد که تو در بهترین ح می خواستی داشته باشد.»
ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/112




تألمات و تأملات سربازی (7)

درخواست حذف اطلاعات

سرآغازهای آشنایی من با فلسفه به دوران کودکی بازمی گردد؛ آن وقتی که گفتند فلسفه خطوط پیشانی این است که جریان پرشور عرق را به دو منتهی الیه پیشانی هدایت کنند تا روی حدقه چشم ها سرریز نکند و آنها را نسوزاند. هر چه سنم بالاتر می رفت، دوست داشتم این فلسفه پایین تر برود، اما دریغ! یک میلی متر از ابروها تنزل نمی کرد. فلسفه ای بود معطوف به تعالی و عوالم بالا. تهی از د ارسطویی. ما ایرانیان کهنه افلاطونی هستیم. ما و جهان نیچه ای؟ همه اش حرف مفت. نیچه از یک فیلسوف حالش به هم بخورد، آن یک نفر افلاطون است. دست های نیچه تا زانو به خون مثل افلاطونی آغشته است و ما تا ه غرق در عوالم مثالی. آن فلسفه نیز از همان ابتدا با تجربه زیسته من در تضاد بود. کافی بود پا به زیست جهان سرکوچه بگذارم تا کل آن ابطال شود. بله، این فلسفه هم مثل دیگر فلسفه ها باطل از آب درآمد. قبلا در کودکی و این بار به خاطر سربازی در شرایط سخت و گرم. هوا هنوز در حد گرم است و ما مثل اسب در پادگان یورتمه می رویم و عرق می کنیم. کافی است دو سانتی متر بدوم تا قطرات عرق، از وسط پیشانی، صاف برود در اعماق مردمک چشمان بریزد و ته نشین شود. گویی که غدد عرق ریز با شلنگ به ته کاسه چشمانم متصل شده اند. حضرت گروهبان هم با همان غدد دست به یکی کرده تا عرق بیشتری به چشمانمان تزریق شود. هر بار به شکلی. روز اول یک جارو به دستم داد که روبه روی آسایشگاه را بروبم. جاروی بسیار کلاسیکی بود، دقیقا از آن نوع که اگر خال زگیلی به اندازه سیب زمینی روی بینی داشتی و جادوگر پیری بودی می توانستی سوارش بشوی و پرواز کنی. پیش به سوی آزادی منفی! واقعا آزادی ما، افسانه ای در همین حد است. حقیقتا این جارو هم فقط به درد همان کار می خورد؛ زیرا با هر تکان، یک من چوب خشک از آن می بارید. برای جمع آنها باز یک من دیگر اضافه می شد. و به همین شکل به صورت تصاعد حسابی چوب خشک تولید می کرد. باد هم آن را در منطقه عادلانه توزیع می کرد. بدین ترتیب دهان من به طور کامل آسیب دید. همان روز اول داد گروهبان درآمد. «چیکار می کنی خیارشور؟» به همه سربازها می گفت خیارشور. اولا به خاطر لباس سربازی و از همه مهمتر به این دلیل که نمی توانست همه اسامی گروهان را حفظ کند. این گروهبان موجودی بود ساخته شده از داد و نعره. هستی او جیغ فشرده بود. حرف زدن عادی او فریاد بود. وقتی که صدایش را بلند می کرد، دیوار صوتی را می ش ت. قدکوتاه بود و کچل و لاغر. با چشانی ریز به اندازه نوک سوزن ته گرد. حدس می زنم همه ما را به صورت نقطه می دید. در واقع به جای خیارشور به شکل نخودفرنگی برای او مجسم می شدیم. آدم ساده و خوبی بود، اما می خواست خود را جدی و مقتدر نشان دهد و همین باعث می شد کمتر نتیجه بگیرد. با چهره ای مچاله از خشم و وش، جارو را از دستم کشید: «این طوری جارو می کنن.» و آن را در هوا معلق نگه داشت و به صورت نامحسوسی تکان داد. «گروهبان، می خواید اصلا جارو رو ثابت نگه دارم و خودم در اطراش بلرزم؟» دهان گشود و زمین به لرزه درآمد. اما او واکنش معرفتی هم داشت. همیشه هر بلایی می خواهد سرمان می آورد و در پایان می فرماید: «در عوض، این سختی ها براتون خاطره میشه.» گیریم بشود؟ خب که چی؟ اگر نخواهم خاطره داشته باشم، چی؟ من اصلا خاطره دوست ندارم. من یک مولکول واقعیت مطبوع را به وارها خاطره شیرین ترجیح می دهم. این جفنگیات دیگر چیست. با این طور حرف ها می خواهند دقیقا چه کاری با ذهن و آگاهی ما انجام دهند؟ عرض کنم که ابرفیلسوفانِ بزرگ، هستی خودشان را شکافتند و معقول ترین نظریات را بیرون کشیدند، اما با وجود این، درباره نظریات شان چون وچرا می کنیم. حرف های گروهبان ها که بماند. کنت و کانت و کواین آن قدر اندیشیدند تا همه موهای سرشان ریخت و خط موی پیشانی آنها تا وسط کمرشان عقب نشینی کرد. ولی باز هم از تفلسف دست نکشیدند و ادامه دادند تا عاقبت جمجمه خود را با تفکر سوراخ د. نتیجه فقط چند نظریه بود که ما نه تنها زیر بار آنها نمی رویم، بلکه همه تلاش خود را می کنیم تا نشان دهیم اشتباه اساسی د. حالا تن به خیال و خاطره بدهم؟! بله، قبلا متافیزیسین بودم. متعاطی مابعدالطبیعه. یک هستی شناس. و بعدها چه بسا ایده آلیست. هر ایده و نظریه ای را جدی می گرفتم و آن را معقول و واقعی می دانستم. اما حالا من پوزیتیویست هستم؛ یک پوزیتیویست غیرمنطقی. عاشق امور پوزیتیو محسوس هستم که روش تحقیق پذیری آنها غیرعلمی باشد؛ یعنی کیفی و نه کمی. بر این مبنا، یک لقمه نیمرو، دو سیخ کباب و سه قرص فلافل را به هر خاطره شیرین و ماندگاری ترجیح می دهم.



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/113




تألمات و تأملات سربازی (8)

درخواست حذف اطلاعات

خواب. خواب. آن قدر کمبود خواب دارم که گاهی خوابِ خواب می بینم. خواب می بینم که خوابیده ام. از میان همه بدبختی های بدن این یکی غیرقابل تحمل است. سربازی واقعا چیز بدی نیست اگر بگذارند روزی بیست ساعت بخوابم. قبل ها مشکل بیداری داشتم. در رختخواب ذهنم عمدا به اوج هشیاری می رسید. تبدیل می شد به ابرآگاهی کیهانی. باید کتاب خانه ام را مرور می تا بلکه پلک هایم سنگین شود. اما حالا همین که سرم را روی بالش می گذارم، صفر ثانیه بعد در خوابم. چه خوابی؟ مغزم شات داون می شود. وقتی بیدار می شوم باید با کلی فلسفه ورزی بفهمم که «من هستم». بعد هم باید مکان و زمان را کشف کنم. کلی راه است تا تبدیل شوم به یک سوژه انضمامی.
شبی زود بیدار شدم. دمپایی به پا رفتم به محوطه پشت آسایشگاه. آرام گام برمی داشتم. تلق... تلوق. نگاهم به آسمان بود. قرص ماه کامل بود و پایین بود و درخشان بود. برگ درختان در نسیم پریشان بود. نور ماه از لابه لای آنها تابان بود. از لای شاخه ها می گذشت و تکه تکه می شد و بر من می ریخت و روی زمین لرزان بود. در آن سکوت و خلوت و تنهایی، باطن عالم به سطح آمده و جوشان بود... . فوران معنای جهان بود. وقتی که برکه ای آرام است، عمق و سطح آن بر هم منطبق می شود. همه چیز شفاف است می شود تأملاتی ژرف در باب جهان کرانمند و مطلقِ بی کران آغاز کرد... «آه های، اونجا چه غلطی می کنی؟ داری سیگار می کشی؟» گروهبان بود. ظاهر و باطن عالم را به هم ریخت و تِنگید در تأملات ژرف درباره جهان کرانمند و مطلقِ بی کران. «نه سرکار، الان موقع سیگار نیست. نصف شب فقط شیشه می کشم.» «خفه شو خیارشور! بدو برو همه رو بیدار کن تا نیومدم آسایشگاهو رو سرتون اب کنم.» «چشم.» تلق تلوق تلق تلوق تلق تلوق... وارد آسایشگاه که شدم تازه فهمیدم چه مصیبتی است. چهار ردیف بیست تایی از تخت های دوطبقه. گروهان ما دقیقا 157 نفر بود. باید 156 سرباز فراخ و فرسوده و در رؤیا غنوده را بیدار می . چگونه؟ پارتی بازی . مستقیم رفتم سراغ فرزان. اولین روز که نزدیک بود بخاطر کیفیت غذا در مغاک نیستی سقوط کنم، با تعارف کلوچه های خوشمزه مرا نجات داد. می گویم کلوچه، به خاطر ماده و مزه، وگرنه از جهت صورت شبیه سوسیس بود. در سطحش کنجد و باطنش پر از کشمش. بی نهایت چرب و شیرین. هر چه می آورد، به طرز هولناکی خوشمزه بود. یک بار پرسیدم: «اینا رو از چی درست می کنن؟ از گوشت فرشته ها؟» خندید: «نه، یه چیز بهتر: روغن حیوانات. خامه طبیعی هم بش اضافه می کنیم.» بعد گفت که پدرش مغازه پخت و پخش این نوع شیرینی ها را دارد. ربطی به سربازی ندارد. واضح است که باید او را دوست می داشتم. در سربازی؟ خب من عاشقش شدم. پسر نازنینی است. اگر زمانی پدربزرگ شدم، دوست دارم نوه ام یک همچو چیزی باشد. گو این که همین حالا نیز تفاوت سنی ما در همان حدود است. وقتی به تختش رسیدم، زیر لب غر زدم: «تو رو خدا نگاش کن! این چه طرز خوابیدنه پسر؟» دست ها و پاهایش را تا حد امکان از هم باز کرده بود و چون دمر خوابیده بود، دقیقا یک علامت ضربدر شده بود. انگیزه ام برای بیدار ش بیشتر شد. لبه تخت نشستم و دستم را روی شانه راستش گذاشتم و با مهربانی او را صدا زدم: «فرزان؟... فرزان جان، وقت بیدارباشه... نمی خوای بیدار شی؟... فرزان؟» ناگهان سرش را بالا آورد و به سمت من چرخید. چهره اش وحشت زده بود. انگار من کابوس بودم. «تو رو خدا منو اذیت نکنین. تو رو خدا... من دو هفته س مادرمو ندیدم.» دوباره برگشت به ح اول. سرش را در بالش فرو کرد و شروع کرد به گریه : «ناراحتم. می خوام برگردم خونه. می خوام پیش مادرم باشم.» طبیعی ست. دیوانه شده بود. به مهربانی خودم ادامه می دادم که صدای ناله لولای در بلند شد. دیدم گروهبان آرام و آهسته پا به آسایشگاه گذاشت. کف دستش را به دیوار مالید و نورافکن هایی را روشن کرد که نورشان خورشید را هم کور می کرد. وسط آسایشگاه ایستاد و دست در جیب کرد و سوتش را بیرون کشید. آن را به دهان گرفت. چیزی بود بی نهایت کوچک. تقریبا صفر. یک نقطه. جوهر فرد بود. نوعی مُناد. اتم هستی. با خود و در خویش اندیشیدم: «بمب هیدروژنی بر زبان گروهبان منفجر می شود.» در آن دمید و قارچ انفجار، گر گرفت و افلاک و آسایشگاه را منهدم کرد. اصلا خود بیگ بنگ بود. انفجاری عظیم که از هیچ ناشی می شد. سرباز بود که چپ و راست می شد و همه به هم می خوردند. آن جا بود که من بزرگترین ایثار عمرم را انجام دادم. نمی گویم خودپسندی و خودخواهی را پشت سر گذاشتم. خیر، فراتر از این حرف ها بود. خود اتوس را زیر پا گذاشتم؛ زیرا دو دست بیشتر نداشتم. با آنها گوش های فرزان را گرفتم. موج های صوتی انفجار وحشیانه به ما هجوم آوردند و در اطراف ما چرخیدند و عاقبت از پوست و گوشت و استخوان دست هایم رد شدند و داخل گوش فرزان رفتند. صماخ او را دریدند و به مغزش رسیدند و آن را پریشان د و از چشمانش بیرون زدند. به دیوار خوردند و بر زمین ریختند و رفتند. فرزان وحشت زده با چشمان دریده برگشت. ناله ای کرد و سرش محکم به سینه ام خورد و کمرم به میله تخت اصابت کرد. از جا پرید و پا به سوی کمدش دوید. با یک دست سینه و با دیگری کمرم را می مالیدم که گروهبان بالای سرم آمد: «حتی بلد نیستی اینا رو هم از خواب بیدار کنی. پس تو چی یادتون دادن؟» ملامت کرد و رفت. مثل همیشه در مسیر پیشروی به سوی خیر و خوبی در اولین قدم متوقف شدم.



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/114




تألمات و تأملات سربازی (9)

درخواست حذف اطلاعات

برخلاف من که اینجا ی را نمی شناسم و در غربت خوش می گذرانم ، فرزان همه را می شناسد و لذت می برد. من با این مشکلی ندارم. مشکل آن جایی شروع می شود که پای غریبه ها را به جمع ما باز می کند. من از غریبه ها خوشم نمی آید. آنها نیز بیست برابر از من خوششان نمی آید. اگر هم خوششان بیاید، من بیشتر از آنها فراری می شوم؛ زیرا همین امر را مجوزی می دانند برای این که راحت و بیشتر از خوراکی های ما بخورند. بدبختی بزرگ آن جاست که فرزان از هر دو نفر ده نفر را می شناسد. اغراق نمی کنم. جدی می گویم؛ زیرا نه فقط خود افراد را می شناسد، بلکه از خویشان و خاندان آنها نیز کلی خبر دارد. اصلا همه را با تمام شاخ و برگ تیروطایفه شان می شناخت و هر کدام هم به دلیلی: اقوام مادرش، مشتری های پدرش، همسایه های قدیمی، همکلاسی های دبیرستان، هم باشگاهی، اش، داماد دوست همسایه هم خوابگاهی دوران و غیره. برای این که پای آنها را به سفره ما باز نکند، فقط هنگامی که متحرک بودیم اجازه می دادم حرف آنها را پیش بکشد. در بقیه مواقع فقط درباره مسائل ماهوی صحبت می کردیم. مثلا یک روز گردان داشت از مراسم صبح گاه برمی گشت و همه نظم گروهان ها را آش ولاش کرده بودیم. برای همین فرزان کنار من راه می رفت، وگرنه میان ما 14 ردیف فاصله بود. با لوله کلاش به ران پای او ضربه زدم و برای شوخی پرسیدم: «اون پسر قدکوتاهِ پاپرانتزی رو می بینی؟» «خب؟» «می شناسیش؟» «آره. حامد احسانی. ش همسایه ما بود. شوهرش نظامیه. البته حالا بازنشسته شده. پسر کوچیکشون معلوله. میگن بچه که بود میره زیر ماشین و سرش ضربه می خوره. این قصه رو ساختن که نگن عیبش مادرزادی بوده. آخه وضعش ابتر از اینه که ماشین به کله ش بخوره.» لذت حرف زدن درباره مردم را در سربازی کشف . فوق العاده است و بسیار مفید. حسرت می خوردم که دوران دانشجویی را با بحث های انسان شناسی انتزاعی ضایع کردیم. انسان شناسی اگزیستانسیال همین است. برای همین همیشه پابه پای فرزان می رفتم. «کلا چطوریه؟ زندگی شو میگم. چی کار می کنه؟» «هیچ. بیچاره فقط تو خونه س. چند کلمه ساده مثل سلام و پول و نون و ماست و ازین چیزا بلده. البته یادش دادن ید کنه. بش پول میدن اونم میره به مغازه ها. فروشنده های محل میشناسنش. نونوایی هم که میره همه کارشو راه می ندازن. زود بش نون میدن و برمیگرده خونه. بدبختی که میگن همینه.» بدبختی؟ بگو چه سعادتی! این زندگی آرمانی من است. آن کلمات ساده حداکثر کاربرد مفید زبان است. حالا هر ی هم طبق طبع و پسندش دو سه کلمه دیگر اضافه کند. بقیه اش وراجی است. چه سعادت بزرگی که آدم بدون صف نان بگیرد! او که حس بدی ندارد. خانواده اش هم نهایت استفاده را از او می کنند. امروزه کدام فرزندی این قدر به والدینش خدمت می کند؟ گذشت، اما هر خانواده دهه شصتی باید دست کم یکی از فرزندانش را زیر ماشین می انداخت یا او را در حیاط می خواباند و با پیکان از روی سرش رد می شد. من که خودم داوطلب می شدم و مغزم را دودستی زیر چرخ می گذاشتم. با شناختی که از جمجمه خودم دارم، حتی با یک ضربه خوب مگس کش هم نتیجه موفقیت آمیز می شد. به اعماق ناهشیاری فرو می رفتم و تبدیل می شدم به یک زامبی خوشبخت؛ دقیقا متضاد چیزی که بعدها به سرم آمد. در آن روزگار داشتن چنین فرزندی نعمت بزرگی بود. نانوایی ها کم بود و نان ارزان و نان خور فراوان. رفتن به نانوایی کابوسی بود هولناک و ویرانگر. باید یک کُماندوی تمام عیار می بودیم. نیاز به عملیات چریکی بود تا از آن صف ها دست پر برگردیم. صف های شلوغ نانوایی های آن دوران هنگامی که نانوا اعلام می کرد خمیر تمام شده و دیگر ی در صف نایستد، شبیه بازار بورس نیویورک در ساعات یدو فروش نفت خاورمیانه می شد. دست ها و انگشت ها بود که بازوبسته می شد و همراه با نعره ها به هوا می رفت. «فقط پنج تا... چهارتا... تو رو خدا مهمون داریم.» روز ای نزدیک غروب گوشه دنجی نشسته بودیم و خورشید روبه زوال را در افق تماشا می کردیم که یک دایره کامل قرمزرنگ بود. شبیه یک نعلبکی پر از آب انار بود. بهترین زمان برای استتار بود. ی ما را نمی دید و ما هم راحت دم دست خود را می دیدیم. فرزان یک کیلو توت خشک تازه و خوشمزه آورده بود و لازم بودم همان موقع کلکش را یم؛ زیرا اگر می ماند قطعا به غارت می رفت. این جا هیچ امیدی به آینده نیست. باید در حال زندگی کرد و هر چه گیرت آمد فوری در اعماق معده جای دهی. اینجا درباره آکل و مأکول هیچ شبهه ای در کار نیست. یقین محض است. همه آکل. ما هم با همه وجود توت خشک می خوردیم و چرت و پرت می گفتیم. واقعا لذت می بردیم. ناگهان غریبه ای پیدا شد و مستقیم آمد کنار ما نشست. من از بیم تعارف و مشارکت اوقاتم خیلی تلخ شد. ولی فرزان بدش نیامد. توت خشک برای او حکم تخمه آفتاب گردان را داشت. ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/115




تألمات و تأملات سربازی (10)

درخواست حذف اطلاعات

«معرفی می کنم: سامان. با هم آشنا شدیم.» خوشبختانه سامان گرفتار یک بدبختی اساسی بود و اصلا میلی به خوردن نداشت. نفس راحتی کشیدم و صمیمانه دلم به حالش سوخت. یک عالمه توت در جیبم ریختم و با شوق به قصه فرزان گوش دادم. ماجرای سامان از این قرار بود که سال دوم عاشق دخترکی می شود بسیار خوب و نجیب همراه با ثروتی عظیم در جیب. خودروی شخصی او هم مزدا تری بود و حسابی با آن دور دور می د. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت و همه قول و قرارها و دیگر کارها را محکم کرده بودند که یک باره سروکله یک ابرخواستگار پیدا می شود. آن دخترک نیز مثل یک معشوق خوب و واقعی عمل کرد. یک لگد جانانه زد زیر جناب عاشق و سر او را چسباند به طاق اتاق. آن عاشق ضربه روانی بدی هم خورد و هر ماشین مزدا 3 را که می دید تمام خاطرات شیرین به یادش می آید و همه غم های عالم به او هجوم می آورد و در جانش می نشست و ازین حرف ها. از آن روز سامان شد نابسامان. هیچ تناقضی هم در کار نیست. سامان به حمل اولی شد نابسامان به حمل شایع. شوخی که نیست. پای یک عمر خوشی و تفریح و سفر و ساحل در میان است. البته این بدعهدی و بی وفایی بی جواب نمی ماند. آن دخترک هم عاقبت بدبخت خواهد شد، اما بدبختی در عین پولداری خیلی بهتر از بدبختی مفلسانه است. خیلی رمانتیک است که آدم با لو ترین امکانات احساس تنهایی کند و روی تختی به بزرگی تشک کشتی اشک بریزد. آدم با دل ش ته در گران ترین کافه ها آب میوه طبیعی ملس بمکد و احساس پوچی کند، وضع بهتری دارد تا با لگن ش ته در جوب آب افتاده باشد. اولی مماس بر خوشبختی است و با چند صفحه کتاب و اندکی خودآگاهی و چند بیت شعر مثل این می فهمد حقیقت در درون خود اوست: «از که بگریزیم؟ از خود؟ ای محال!» اما دومی در جوب می ماند و می پوسد و دفن می شود، مگر این که بخواهد به نیروانا برسد. درست است که ما نمی توانیم خوشبخت شویم، اما لااقل می توانیم بدبختی های بهتر را انتخاب کنیم. «خب حالا فلسفه در این باره چی می گه؟» «عرض کنم که از منظر فلسفی دوستی و دوست داشتن دو مقوله کاملا متفاوت است. هیچ ومی ندارد آدم دوستش را دوست داشته باشد و قرار نیست با ی که دوستش می دارد، دوست شود. اشتباه بسیاری از افراد این است که همین که به ی علاقمند شدند، بدو بدو می روند تا دست در گردن او بیندازند و با او خیلی دوست شوند. این اشتباه است؛ زیرا نباید نسبت به عواطف مان این قدر خوشبین باشیم که آنها را اساس روابط پایدار قرار دهیم. بیشتر عواطف احمقانه است. مبتنی بر یک بدفهمی تمام عیار. آدم باید با ی دوست شود که بتواند با او راحت و بدون تکلف سر کند و زندگی را بگذراند. بنابراین، تعداد دوستان یک شخص باید کمتر از انی باشد که آنها را دوست می دارد و نه مساوی. در بعضی ها که بیشتر است. اینها بیچاره می شوند. ثانیا آدم وقتی ی را دوست داشت، باید چشمانش را مثل جغد خوب باز کند تا بدی های او را ببیند. در مقابل، وقتی با او دوست شد، تا جایی که امکان دارد، باید از بدی های او چشم پوشی کند؛ شبیه خفاش. مثلا من و فرزان واقعا دوستان خوبی هستیم و بدون تکلف هر چیزی را که می آورد می بلعیم، اما علاقه خاصی به هم نداریم. چشم های مان را هم به روی بدی های یکدیگر بسته ایم و تقریبا همدیگر را نمی بینیم. این درباره نسبت میان دوستی و دوست داشتن. رابطه عشق و ازدواج که بماند. یعنی بی ربط ترین چیزهای دنیا هستند. اما خب کو گوش شنوا. بله، عواطف است.» این حرف ها حقیقت امر بود و دقیقا به همین دلیل نباید می گفتم و نگفتم. حقیقت آ ین چیزی است که باید به آدم ها گفت، اگر اساسا بنا باشد که گفته شود؛ زیرا آ ین چیزی است که می پذیرند، اگر اساسا قبول کنیم که می پذیرند. افکار بیشتر افراد یا آرزواندیشی است یا مظلوم نمایی. فقط با این چیزها می توانند خود را از دیگران متمایز کنند. و در مقابل دوست دارند آنها را تأیید و تشویق کنیم یا برای شان دل بسوزانیم. فقط لایک و کف و هورا یا اشک و فین و تکان دستمال سفید. من هم از این نوع اجناس چیزهایی در آستین داشتم. «خب بنظرم نیمه ی شیر لیوان پرو ببین! این وضعیت یک مزیت بزرگ داره.» «چی؟» «این که ماشینش مزدا تری بود.» «خب؟» «خب تصورشو ماشینش پراید بود، اونوقت می خواستی چه خاکی به سرت کنی؟» این هم یک پاسخ فلسفی بود، اگرچه از نوع رواقی. بدجوری به من خیره شده بود. پلک نمی زد. برایم مهم نبود که چه فکری می کند. دستم را تا آرنج در پاکت فرو و مشت پر از توت خشک را لای آرواره ها گذاشتم. ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/116




تألمات و تأملات سربازی (11)

درخواست حذف اطلاعات

دوران پارتی بازی گذشته است. حالا باید به سراغ یافته های فوق پیشرفته بشریت رفت. پارتی یک رابطه قراردادی است و باید روابط پایدار زیستی و ژنتیکی برقرار کرد. چراکه وقتی همه پارتی داشته باشند، انگار هیچ پارتی ندارد. خب تعارض پارتی ها پیش می آید. این جا نیز همه برای همه چیز پارتی دارند و به همین دلیل به نتیجه نمی رسند. همه چیز هم یعنی همان مرخصی. خوشبخترین سرباز آن است که بیشتر از بقیه مرخصی تشویقی بگیرد و بدبخت ی است که فقط مرخصی استحقاقی به او بدهند. از آن جا که به تعبیر ارسطو سعادت موضوع اصلی زندگانی انسان هاست، سربازها نیز حدیثی جز مرخصی ندارند. دور هم که جمع می شوند، می نالند که فلانی بعد از من آمد و قبل از من و بیشتر از من به مرخصی رفت.
بعدازظهر یک روز داغ و دراز تابستانی بود. دو روز مانده بود تا آفتاب غروب کند. گروهبان هم با دمپایی در محوطه پرسه می زد. طبق نشانه شناسی ما، دمپایی های گروهبان معنادار بود؛ یعنی همه آزاد هستند که راحت باشند. بچه ها در یک دیگ عمیق چای درست د. من اولین نفری بودم که سهم خودم را مطالبه ؛ با یک کاسه. لیوان نداشتم و فرزان برایم کاسه ای آورد که از آن هم به عنوان لیوان استفاده می و هم به مثابه بشقاب. هر چیز قابل خوردنی را در آن می ریختم و محال بود پر شود. در واقع یک حفره بود؛ یک سیاه چاله زمینی. یک کلوچه را در یک ونیم لیتر چای تیلیت کرده بودم و می خوردم و به حرف های بچه ها گوش می دادم. به باور من «سخن گفتن جان کندن است و خوردن جان پروردن. بیشتر ببلع تا جان پرورده تر شوی!» همه از مظلومیت خود می نالیدند. سعید آهی کشید: «جای من بودید چکار می کردید. تا حالا دوتا از بچه هامو از دست دادم.» بغض کرد و چای را بر زمین ریخت و رفت. من به آدم ها بدبین هستم، از همه بیشتر به آدم های مظلوم. به سراغ منبع موثق اطلاعاتی ام رفتم. فرزان گفت: «تا حالا خانمش دوبار بچه سقط کرده.» «چندماهه بودن؟» «به ماه نکشید. نطفه همون هفته دوم سوم می مرد.» نطفه دوهفته ای را می توان مولکلول انسان هم نامید. اما وقتی ی سرباز متأهل باشد با شانتاژ از آن یک مرگ تراژیک می سازد، وگرنه همه آدم ها به اندازه ماهی ها تخم ریزی می کنند. حساب کار دستم آمد. سعید چاچول بازترین سربازی بود که به عمرم دیدم. محال بود که برای شما اتفاق بدی افتاده باشد، اما هزار برابر آن سر سعید نیامده باشد. انگشت کوچک پای تان به پایه صندلی خورده؟ او پایش را ازدست داده بود. شما پای تان را ازدست داده اید؟ او پنج جفت از پاهایش را قطع کرده اند. یکی از اقوامتان فوت کرده است؟ تمام خاندان او را تا ده دوازده پشت با نسل کشی قتل عام کرده بودند و قس علی هذا. بدیهی بود که برای گرفتن مرخصی هم از این چاچول گری خود استفاده کند. بار اول به بهانه فوت پدربزرگش سه روز مرخصی گرفت. بعدا که فرزان به او اعتراض کرد، جواب داد: «دروغ که نگفته م. واقعا پدربزرگم فوت کرده، اما هشت سال پیش.» آ ین مرخصی او برای جشن تولد فرزندش بود. پایش را در یک کفش کرده بود که برای یک سالگی فرزندش باید کلی کار انجام دهد. می خواست برای آن کودک کلاه بوقی ب د و از او فیلم و ع بگیرد تا او را برای موفقیت های آینده آماده کند. «مطمئنم پسر من برق می شه و از خوشکلی کشته می ده.» پیش بینی من آن است که پسرش حداکثر کاری که در زمینه برق انجام خواهد داد، فرو شارژر تلفن همراه در پریز برق خواهد بود و از جهت خوشکلی نیز یک فاجعه زیبایی شناختی از آب درمی آید. بقیه والدین نیز فرزند خود را اسباب ِ بازی های ذهنی خود می کنند. اما واقعا فرزند به چه کار می آید؟
به اعتقاد من، هر کودکی که به دنیا می آید، منظری بدیع و بی بدیل گشوده به جهان و زندگی پا به عرصه وجود می گذارد. پدر و مادر از این سعادت بی نظیر برخوردارند که یک بار دیگر با فرزند خود جهان و زندگی را از آغاز تجربه کنند؛ آغازی که خود آنها حتی نتوانستد آن را به درستی بینند. کودک منظر خود را رایگان و راحت در اختیار والدین خود قرار می دهد، اما آنها غالبا به جای این که از آن بهره درستی بگیرند با موهومات مدرن و سنتی آن را تباه می کنند. آنها باید اجازه دهند و شرایطی فراهم آورند تا این منظر راه خاص خود را بیابد و ببالد و پرورده تر شود. اما متأسفانه ازپیش تکلیف آن را روشن کرده اند؛ توهماتی مدرن و سنتی در ذهن دارند که می خواهند با زور و دونگ در حلق بچه فرو کنند تا در نهایت به شکل صورت های موهوم ذهنی شان درآید. درحالی که اگر پدر و مادری عاشق سنت هستند، می توانند سنت را یک بار دیگر از منظر کودک خود بازبینی و بازخوانی کنند. این بازبینی بدیع، سنت را به روز و غنی تر می کند و باعث تداوم حیات حقیقی و سرزندگی آن می شود. مدرنیته هم از این منظر دیگر چیزی ایدئولوژیک نخواهد بود. اما خب انسان ها باید ضایع شوند. انسان را هم انسان ضایع می کند و چه ی برای این کار شایسته تر از والدین؟ ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/117




تألمات و تأملات سربازی (12)

درخواست حذف اطلاعات

این طور هم نیست که رابطه من و فرزان محدود به کیک کشمشی و کلوچه روغنی باشد. اساسا دوستی از این چارچوب های تنگ مادی درمی گذرد و بسط پیدا می کند و همه زندگی را دربرمی گیرد. یک شبی که روی تخت ها دراز کشیده بودیم و کف دست ها را نزدیک غده های هیپوتالاموس گذاشته بودیم، آه کشیدم و درددل که ای کاش دیوان حافظ کوچکی داشتم تا همیشه در جیبم می گذاشتم و این ایام سخت را با آن سرمی . لحنم طوری بود که قصدم این نیست که فرزان چنین چیزی برایم تهیه کند. جواب او هم طوری بود که معلوم نبود که می داند منظورم چیست. من هم نشان ندادم که فهمیدم که او فهمیده منظورم چیست و هلّم جرّا. ما آدم ها اگر بخواهیم در کنار هم راحت زندگی کنیم باید به همین صورت عمل کنیم. بهترین فلسفه زندگی همین است؛ یعنی به روی خود و دیگران نیاوردن. ما باید تلاش کنیم که در زندگی از امور دیگران و به ویژه اطرافیان چیزی نفهمیم. اگر هم فهمیدیم، تلاش کنیم نشان دهیم که چیزی نفهمیده ایم. باری، ابتدای هفته بعد که فرزان از منزل برگشت به من گفت: «چشماتو ببند!» می دانستم دوست خوبم به همراه خوردنی ها دیوان حافظ هم آورده. چشم هایم را بستم و دستم را باز . همین که چیزی در آن گذاشت دهانم نیز باز شد. گرومپ! لمسش باعث شد که چشمان بسته ام نیم ذراع از حدقه بیرون بیاید. دیوان حافظی بود به سنگینی یک وزنه سربی. بله قطع جیبی بود، اما با جلد نفیس از چرم ماموت و برگ های روغنی به ضخامت کاغذدیواری. قابی هم داشت به بزرگی یک کمد دیواری و به همان کلفتی. حتی معنا و محتوایش هم بر این حجم فیزیکی می افزود؛ دوزبانه بود. واضح بود که با همه این اعراض، این جسم از جهت عرض و عمق چه ابعادی پیدا می کند. همین که آن را در جیبم گذاشتم و دو قدم با آن راه رفتم، گروهبانِ پرسه زن، که نگاه تیز او مثل رادار می چرخید و هر مورد مشکوکی را شناسایی می کرد، مشکوک شد و آمد. «ای دل بشارتی دهمت؛ محتسب رسید.» «آه های... چه بسته ای تو جیبت گذاشتی؟» با رندی و مهربانی حافظ وار گفتم: «سرکار عزیز فکر می کنید چیه؟ حدس بزنید!» داد و نعره و فریاد و هوار بود که به آسمان رفت: «من این قدر بی کار و بی عقل و بی عرضه نیستم که بشینم فکر کنم تا حدس بزنم یک سرباز چلغوز چی تو جیبش گذاشته. من دستور می دم – اینو خوب بفهم – من فقط دستور می دم و سرباز هم نشونم می ده که چی تو جیبش گذاشته.» حرفش کاملا منطقی بود. پذیرفتم. درآوردم و نشانش دادم. افسوس کنان سری جنباند و لبی کج کرد و گفت: «سربازی جای این چیزاس؟! کاری بش ندارم. خودت چوبشو می خوری.» و خوردم. وقتی آن را درجیبم می گذاشتم، انگار که یک بلوک سیمانی در شلوارم جاسازی . عملا نمی شد با آن تکان بخورم. هیچ به کارم نیامد و برای اولین بار حافظ نه تنها هستی مرا سبک نکرد، بلکه باری سنگین و گران بر دوشم و در جیبم نهاد. فرزان هم فهمید چه دسته گلی به آب داده است. دو شب بعد باز هم روی تخت دراز کشیده بودیم. «ببخشید دیگه. واقعا نمی خواستم این طوری بشه.» «نه عزیزم. خیلی لطف کردی. خیلی خیلی چیز باارزش و نفیسی گرفتی. اما یه چیز کوچیک و ساده کافی بود.» «منم دنبال همون بودم، اما نمی دونستم این یکی این طوریه.» «چرا؟» «وقتی می یدمش ندیدمش چطوریه.» «یعنی چی؟» «یعنی این که اونو اینترنتی یدم.» معما حل شد. فرزان مهارت های ید کتاب را بلد نبود. طبق بیان خودش سالی دو سه بار اقدام به ید می کرد که نتیجه آن ید یک عدد بود. با این حساب هر بار که به ید می رفت نیم کتاب می ید. بحث ما تا پاسی از شب اطراف این موضوع چرخید؛ زیرا به شوخی از من خواست که ید کتاب را از منظر فلسفی برای او توضیح دهم. بحث به اصل فلسفه کشید و فرزان فلسفه ندان انتقاد می کرد که کلی های فلسفی چه ربطی به این جزئیات دارد. به او گفتم کلیاتی که فیلسوفانی همچون ارسطو و ابن سینا و هگل از آنها حرف می زنند، تا ه در جزئیات فرورفته اند. حرف آنها این است که اگر مواجهه ما با عالم، شناختی باشد، نمی توان بدون کلیات چیزی فهمید. در فهم هر امر جزیی پای یک عنصر کلی به میان می آید. به همین دلیل کلی و جزئی همیشه باهم قاتی پاتی هستند. کلا امور جهان به هم ریخته اند و سروسامان دادن به آنها بدمصیبتی است. آ ، تقصیر فیلسوفان چیست که جهان و همه چیز آن این قدر قاراشمیش است؟ ثانیا وقتی بخواهیم همین نوع مواجهه معرفتی را با کارهای خودمان داشته باشیم، باز هم آن قصه کلیات تکرار می شود. هر کار جزیی که می کنیم، مبتنی بر یک قاعده کلی است. ید کتاب نیز به همین صورت است. حساب و کتاب فلسفی دارد. در این باره چیزهایی گفتم که از آنها هیچ سردرنیاورد. فقط ذهن و زبان مان درد گرفت. عاقبت مغزمان را روی بالش گذاشتیم و بیهوش شدیم. آن توضیح را به زبان فلسفی خلاصه می کنم: ید اینترنتی، ید ایدئال و موردپسند "سوژه" دکارتی است، اما – برای مثال – "دازاین" هایدگری و "سوژه بدن دار" مرلوپونتی پا به کتاب فروشی می گذارند. ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/118




سعید گلومی

درخواست حذف اطلاعات

دوستی دارم به اسم وحید. او با حمید دوست است که برادرش سعید است. وحید آدمی است که اطرافش با افراد گوناگون شلوغ و به هم ریخته است. حمید نیز برای کارهای ناهنجارش حسابی نکوهش می شود و سعید، تنها و پاکدامن، از نظر من بدبخت عالم است. تضاد میان نام و حال هر کدام از آنها حکایت جداگانه ای دارد. فعلا مورد سعید برای من جالب تر است. اولین روزی که او را دیدم واژه gloomy را به خوبی برای من شرح داد. البته من نیز بعدها به همان خوبی آن را فراموش ، اما خاطرم هست که می گفت امروزه چه معنایی دارد و ش پیر آن را در چه معنایی به کار برده و از آن زمان تاکنون چه بلاهایی سر این واژه آورده اند. اما درباره سعید این خود واژه های انگلیسی بودند که دمار از روزگارش درآورده بودند. این پسر نزدیک به ده سال است که تا ه در انگلیسی فرورفته است. کلاس و مؤسسه ای نیست که در آن ثبت نام نکرده باشد. یا سیم در گوش هایش فرو رفته یا چشم هایش را در چیزی فرو کرده. آواهایی گوش می دهد و فیلم می بیند و انگلیسی بلغور می کند. هرچه جدی تر کار می کند، بیشتر رنج می کشد و خود را بدتر عذاب می دهد. مشکل این جاست که او اساسا از زبان انگلیسی متنفر است، اما عشقِ رفتن به کانادا دارد. آرزویش اقامت در آن کشور است و – آن طور که می گفت – شرطش رسیدن به سطح بالایی در زبان انگلیسی و قبولی در آزمون تافلس یا همچو چیزی است. من تصویر وضعیت همه انسان های امروزی را در او می بینم. انسان هایی که عاشق هدفی هستند، اما از ابزار و راه رسیدن به آن متنفرند. عاشق پول اند اما از شغلشان بیزارند. عاشق ی هستند، اما از زندگی با او هراسان. می خواهند وکیل و پزشک و شوند، اما از درس و کتاب و دانش بدشان می آید. این وضع کاملا در تقابل با آن ح آرمانی یک زندگی خوب و سازنده است. زندگی شایسته انسانی این است که فرد هدفی در دوردست ها ندارد و به آن چه اکنون انجام می دهد سند است و از حال خود رضایت عمیقی دارد. به راهی که در آن پیش می رود عشق می ورزد و منتظر هیچ نتیجه ای نیست. سندی اش ح منتظره ای ندارد و خوشی او به تعویق نمی افتد؛ زیرا با اولین گامی که در راه می گذارد، در واقع اولین گام را در مقصد گذاشته است. راه و مقصد او بر هم منطبق اند. بدبختی بزرگتر آدم های امروزی این است که رنجشان تمامی ندارد و مرتب افزوده می شود. هدف دورتر می رود؛ موانع بیشتر می شوند و رسیدن را دشوارتر می کنند. راهِ طولانی تبدیل به ابزار شکنجه های دردناک تر می شود؛ گویی که با تنی سراسر زخمی بر جاده ای از خار و تیغ و تیشه و شیشه کشیده می شوند، مثل همین سعید. آ ین باری که او را دیدم حالش اصلا خوش نبود. چشم هایش تنگ بود و سویی نداشت. خواست چیزی بگوید، اما لب هایش می لرزید. بعد از خاموشی سردی گفت: «بعضی از قسمتای کانادا فرانسوی زبان هستن. طبق کاری که می خوام م، باید برای اقامت در اونجاها اقدام کنم.» «خب؟» «باید یادگیری زبان فرانسه رو هم شروع کنم.» به زمین نگاه می کرد و من به او و اولین دیدار به یادم آمد و کلمه gloomy را دیدم که در او آویخته بود.



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/119




تألمات و تأملات سربازی (13)

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه روز موعود فرارسید؛ آ ا مان... میدان تیر. از همان ابتدا همه چیز برخلاف انتظار بود. وقتی رفتیم اسلحه تحویل بگیریم، گفتند باید به آن یکی اسلحه خانه برویم؛ چون باید با ژ3 تیراندازی کنیم و نه کلاش. غرزدن سربازها را دیدم که مثل بخار از میان جمعیت بلند می شد و بالا می آمد و به هوا برمی خاست: «ای بابا... خب چه فرقی می کنه؟» بعدا معلوم شد که تفاوت میان ژ3 و کلاش به اندازه فاصله میان آن دو اسلحه خانه است. بعدا که می گویم خیلی طول نکشید. همین که آن را به دست گرفتم حالم عوض شد. شوری عجیب به جانم افتاد و حس جنگی پیدا . احساس قدرت می . فقط من نبودم. همه جنون گرفته بودند. انگار ژ3 متافیزیکی داشت که وارد هستی ما شده بود. گروهبان بیرون پادگان ما را به صف کرد. مرتب دستور می داد و فریاد می زد. در واقع این دو برای او مساوق هم بودند. مرتب نعره می زد: «خبر... دااااااار». در آن شلوغی و همهمه و داد و فریاد بدطور به هیجان آمده بودم. من و فرزان و دیگران و گروهبان همه فریاد می کشیدیم. قیامتی بود. «گروهان، آماده اید؟» «بله سرکار.» « ی خسته س؟» «نه، سرکار.» «کی خسته س؟» «هیشکی.» «احمقا، بگید دشمن.» «دشمن.» «کی خسته س؟» «دشمن. دشمن سرکار.» «این جوری نه. همه با هم. محکم و یک صدا. فهمیدید؟» «بله.» «خیله خب! دوباره از اول. همه با هم، محکم، یک صدا، بلند، با همه قدرت. بلند بگید کی خسته س؟» «بع بع» «خفه شو بزغاله!» «مععع مععع» «کی بود؟» « بغل دستیم» «صبر کن! پیدات می کنم و چیزی به اسم صدا در وجودت باقی نمی ذارم. حنجره تو از چشمات بیرون می کشم... از نو. همه با هم، محکم، یک صدا، بلند، با همه قدرت، دو ضرب همراه با کوبیدن پا بگید دشمن.» غوغایی به همراه گردوخاک به افلاک رفت: «دش من... دش من... دش من...» از هیجان می لرزیدم. داشتم منفجر می شدم. چیزی نه کمتر از یک جنگ تمام عیار فقط می توانست آن احساس را کند. در دلم فریاد می زدم: «ترامپ، کجایی لعنتی؟ ای الدنگ مع ، ای متراکم، بیا این جا تا لوله اسلحه را در پوزه پلیدت فشار بدم و پودرت کنم.» «گروهاااننن، آماده! آماده برای قدم رو!» پاهایم می خواستند پوتین ها را بدرند. سر تا پا قدرت و هیجان و شور بودم. «بشمار یک...بشمار دو... بشمار... قدم... رو!» پای راستم را نود درجه بالا آوردم و محکم بر زمین کوبیدم و در اولین گام دست چپم و اسلحه ی در دست راست از دو طرف آویزان شدند و پایین افتادند و به دنبالم بر زمین کشیده شدند. در گام دوم نیم متر زبان آویخته، که به چپ و راست تاب می خورد، نیز به این مجموعه پیوست. در ادامه شانه هایی افتاده، کمری قوز کرده و سری روبه پایین هم اضافه شدند.
من یک افتضاح نظامی بودم؟ نه، قبول ندارم. من یک آگاهی پیش رس بودم که آن چه را بعدا رخ داد، پیشاپیش حس ؛ چون در ادامه همه گروهان به آن حال وروز افتاد. گروهان که در ابتدا ده ستون در شانزده ردیف منظم بود، تبدیل به یک صف باریک کج وکوله شد که روی زمین می خزید. من آ ین نفر نبودم. فرزان بود که پشت سر من می آمد؛ آن بورژوای سوسول دوست داشتنی. وی چنگ در فانسقه من زده بود و خودش را جلو می کشید و من را به عقب. میدان تیر در دل کوه ها بود و برای همین در یک جاده کوهستانی خاکی و پر از سنگریزه قدم می زدیم. گام می زدیم و از خاک کام می گرفتیم. با هر گامی، کامی. بعد از پنج دقیقه خاک خوردن از نفس افتادم. جای شکرش باقیست که سنگ ها مثل گردوخاک از زمین بلند نمی شوند تا در اعماق شش های ما نفوذ کنند. خستگی آن قدر مرا شجاع کرده بود که گروهبان را صدا زدم و پرسیدم: «سرکار چند دقیقه دیگه می رسیم؟» «یک ساعت و نیم دیگه.» خنده ام گرفت. تبسمی به پهنای اقیانوس آرام بر چهره ام نشست. «شوخی می کنید؟» پژواکی مهیب در کوهستان پیچید: «مگه گه گه گه گه ...من من من من من ...باتوتوتوتوتو...شوخی خی خی خی خی ...دارم رم رم رم رم ...خیارشورشورشورشورشورشور؟» او تروفرز مرتب از آ به اول صف می رفت و برمی گشت. عملا کل مسیر را چند برابر ما طی می کرد، اما دریغ از این که یک درجه صدای او کم شود. و درست می گفت. میدان تیر در نه کیلومتری پادگان بود، اما در آن شرایط بسیار بیش از این ها می نمود. در آن آفتاب داغ و زمین تفتیده کف پای مان کباب شد و تاول زد. تاول ها در پوتین ها می ترکید و جوراب هایمان خیس می شد. عرق هم بر زخم ها نمک می پاشید. بله بیابان نبود. کوهستان تفاوت بزرگی با آن داشت. بیابان افقی است و آن کوهستان برهوت عمودی بود. سنگ بود و سنگ. انگار موزائیک های حیاط خانه ما را روی هم تلنبار کرده باشند. یک کف دست علف به چشم نمی خورد. فقط سنگ و خاک و کلوخ. البته در کنار جاده، این جا و آن جا، گیاهانی بود به رنگ کاه. ابتدا خیال شاخه های خشک شده است. بعدا فهمیدم یک نوع گل صحرایی است. آنها را با نوک پوتین شوت می تا زودتر به غایت هستی شان برسند. اما گروهبان به من تذکر جدی داد که این کار را نکنم چون خارهای خشک و تیز آنها از چرم پوتین رد می شود و پدر جد پا را در می آورد. از ساقه تا گل برگ ها تیغ خالص بودند. ای خاک بر سر طبیعت با این محصولاتش! تنها سرگرمی ممکن را هم از دست دادم. در آن جاده ای که هیچ بزی سم به زمین نمی گذاشت، می لولیدیم و می نالیدیم. در آن شرایط به این فکر می که دویست فیلسوف و ششصد میلیون نویسنده در کتاب های شان نوشته اند: «سعادت در رسیدن به قله نیست، بلکه در پیمودن مسیر است.» دلم می خواست تک تک آنها را همان جا بیاورم و با قنداق اسلحه استخوان های فک و آرواره، و در ادامه ستون فقرات آنها را از سه جا منهدم کنم. معلوم بود که هیچ گاه با یک تفنگ پنج کیلویی از میان کوه ها به میدان تیر نرفته اند. ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/120




"وجدان زنو" یا درمانی برای خوره ی کتاب

درخواست حذف اطلاعات
تنظیمات
می گویند گدایی که چهل سال گدایی کرده باشد، شب را به خوبی می شناسد. اگرچه کتاب و شب از دو مقوله کاملا متفاوت هستند، اما حال وروز کتاب خوانی با گدایی فرق چندانی ندارد. خوره ی کتابی مثل او – که من نامش را شهاب می گذارم – نیز بعد از یک عمر فلاکت، کتاب خوب را خوب می شناسد. اما "وجدان زنو" کار را ساده کرده. شهاب برای شناخت یک کتاب بخشی را از نظر می گذراند، اما با خواندن اولین صفحه این رمان مبهوت شد. مثل روز روشن بود که شا اری عظیم و بی نظیر در دستانش گرفته است. این کتاب مثل هیچ کتابی نبود و لذا مواجهه او با آن نیز بی سابقه بود. کتاب به قدری خوب بود که حتی دلش نمی آمد آن را شروع کند. خواندن آن را مرتب به تعویق می انداخت . هر چه دیرتر بهتر. آ به این فکر می کرد که پس از آن چه کند و چه بخواند. پاسخی که همان موقع در ناخودآگاه او می خلید این بود: هیچ. دقیقا هیچ. شهاب روز اول کتاب را مرتب به دست می گرفت و زمین می گذاشت. باز و بسته می کرد. دو سه صفحه می خواند و دوباره می بست و باز از اول شروع می کرد. دور کتاب می چرخید و افکارش در اطراف آن شکل می گرفت. ابتدا که می خواست آن را ب د به این فکر می کرد که آیا بهتر نیست به جای این رمان گران، چند رمان ارزان ب د؟ حالا در دل می گوید نه بهتر نیست. گران است؟ خب به درک! این پول بی ارزشی که روزبه روز بی ارزش تر می شود، همان بهتر که برای این نوع کتاب ها بر باد رود. گران است؟ باشد چه اشکالی دارد؟ هزینه برای چنین کتاب هایی در واقع سرمایه گذاری است. منظور پیامدهایش در دیگر حوزه های زندگی نیست، اگرچه آن هم درست است. مقصود این است که هزینه برای این نوع کتاب ها باعث می شود که بعد از آن، انسان از بسیاری کتاب ها بی نیاز شود. اصلا علت یدن آن رمان های متوسط این است که آدم رمان ممتاز نمی خواند. اگر ی رمان هایی در این سطح عالی بخواند، هیچ گاه به سوی آن نوشته ها دست دراز نمی کند. خیلی خیلی بهتر است که به جای خواندن صد رمان معمولی، این اثر ممتاز صدبار خوانده شود. شهاب نیز همین که آن را تمام کرد، دور دوم را شروع کرد. احتمالا سومین بازخوانی متوالی هم در راه باشد. چرا؟ در ابتدا گفتم که اولین صفحه رمان شهاب را مبهوت کرد، اما باید اضافه کنم که هر صفحه آن به همان اندازه برای او جذاب بود. او کتاب های خوب را یک جرعه سر می کشد، اما این یکی را قطره قطره می نوشد. نمی خواهد حتی یک جمله، یک کلمه، آن را از دست بدهد. خب این رمان درباره چیست؟ اگر بخواهیم در یک کلمه پاسخ دهیم، باید بگوییم: زندگی؛ زندگی متوسط و آدم های نادان و بی نوایش آن گونه که هستند. شش بخش آن هم به این مسائل زندگی می پردازد: انتخاب، مرگ، ازدواج، عشق، کار و روانکاوی. همه این ها نیز همان گونه بررسی می شوند که در زندگی واقعی جریان دارند؛ یعنی غیرمستقیم و درهم تنیده و در دل رخدادهای ریز و جزیی. با این کتاب عالی در سبک و ساختار و محتوا و مضمون، شهاب به این نتیجه رسیده انی که خوره کتاب هستند، تنها درمانی که برای آنها قابل تصور است، همین است؛ یعنی خواندن شا ارهایی که آنها را از صدها کتاب دیگر زده کند. او هم تصمیم گرفته کتاب هایی بخواند که او را از کتاب خوانی افراطی بازدارد. شهاب این روزها حالی شبیه به سقراط دارد. نقل کرده اند که سقراط هر روز در بازار می گشت بدون این که چیزی ب د. روزی ی علت این رفتار را از او پرسید. جواب داد: «می روم ببینم که چقدر چیزهایی زیادی وجود دارد که از آنها بی نیازم.» حالا شهاب نیز به کتاب فروشی ها می رود و کتاب ها را تماشا می کند و نمی د. می بیند چقدر کتاب های زیادی هست که به آنها احتیاجی ندارد. او قبلا وقتی در خانه بود، فکرش در کتاب فروشی ها می گشت. حالا برع ، به کتاب فروشی ها می رود و ذهنش در خانه است. از کنار همه کتاب ها می گذرد با دستانی در جیب و وجدانی آسوده، مثل وجدان زنو.



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/121




تألمات و تأملات سربازی (4)

درخواست حذف اطلاعات

آن سه تا را قبلا هم خوانده بودم؛ چندبار. اما این شا ارها باز هم ارزش دوباره خوانی داشتند. برخلاف کلام عادی که زود به فنا می رود و گفته می شود که تمام شود، ادبیات آن سخنی است که از تکرارش حظ می بریم و می خواهیم ماندگار باشد؛ مثلا می توان "سفر به انتهای شب" را یک میلیون بار خواند و حظ کرد. علاوه بر این، باید هم اثر ادبی را بسیار در بسیار خواند؛ زیرا فقط با تکرار پیوسته است که آن شیوه گفتار در زبان ما سرریز می کند. باید در زبان مان ریخته و حل شود تا بتوانیم مثل آن حرف بزنیم، بیندیشیم، بنویسیم و بفهمیم. ثانیا مطالعه برخی از آثار در شرایط گوناگون منجر به درک و فهم های گوناگون می شود. بعضی کتاب ها در طبیعت معنای دیگری دارند. خواندن این رمان های ضدجنگ در وضعیت سربازی خیلی فرق می کند با خواندن آنها در خانه، لمیده بر کاناپه. از همه مهمتر و بدتر این که من باید همه رمان هایی را که با چاپ انتشارات علمی و فرهنگی خوانده ام، دوباره از نو بخوانم. درباره "در غرب خبری نیست" همین مشکل پیش آمد. فریب قاب و قیمت آن را خوردم؛ زیبا و ارزان بود. بعدها فهمیدم ناشر محترم اصلا کتاب را تحریف کرده؛ تحریف به حذف. ده ها مورد را حذف کرده است. قبلا "ناطور دشت" را هم بدطور دست کاری کرده بود، اما برای من درس عبرتی نشد. همین مرا بیشتر عصبانی کرد. آ به چه حقی شا ارهای ادبی جهان را ت یب می کنید؟ تصور می کنید نویسنده هرزه بود که آن چیزها را نوشته؟ نکند فکر می کنید کتاب خوانان آن قدر آدم های نیکو و سالم و پسندیده ای هستند که با چند واژه و گزاره هرزه می شوند؟ لابد خیال می کنند این جماعت وقتی از دست ناشری خشمگین می شوند در دل شان این طور ناسزا می گویند: «ای ناشر خطاکار، ازین کارا دس بردار!» درست است که نویسنده و مترجم هر دو به مولکلول های شان تجزیه شده اند، اما انی هستند که حواسشان به متن باشد؛ آن هم تغییرات ناشیانه چند کارمند که سبک اثر را کلا از ریخت می اندازند. ما از میان همه به دنیا فقط با ناشران و کتاب فروشی ها سروکار داریم و با همین ها نیز یک دنیا مشکل داریم؛ این یکی گران می فروشد، آن یکی نسخه می دهد، دیگری پس نمی گیرد، یکی دیگر سایت ندارد، آ ی به موقع منتشر نمی کند و... . وقتی آن ضربه روحی را خوردم، معطل ن . رفتم سراغ بایگانی کاغذکادو. کادوها را شاید به سطل زباله بسپارم، اما کاغذکادوها را خیر. با مهارت آن را پیچیدم و پارگی هایش را پوشاندم. بار اولم که نبود. من یک "نظریه شخصیت" شخصی دارم. طبق آن، آدم ها دو دسته هستند: انی که کاغذکادو را دور می اندازند و آنهایی که آن را نگه می دارند. من؟ تا مولکول آ آنها را نگه می دارم. بله، نظریه ای بسیار ساده، اما بی نهایت پراکتیکال. قبول کنید! فردا بعدازظهر در کافه ای روبه روی هم بودیم. من در دست راستم فنجان و کتاب در دستان حاج پیمان. با خوشحالی یادداشت یادگاری را می خواند: «تقدیم به ح. پ؛ همو که طوفانی دوستش دارم، از عمق استخوان». ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/110




تألمات و تأملات سربازی (3)

درخواست حذف اطلاعات

تضادها را ببین! کتاب های شریعتی برای سرباز ممنوع است اما آن فیلم های لوسِ لبریز از لاس و لیس مجوز می گیرند و راحت و مجانی برای سربازها پخش می شوند. تأ فکری-فرهنگی را ببین! حداکثر تا شریعتی پیش آمده اند. لابد او را اوج تفکر انتقادی می دانند. خبر ندارند پس از او چه انی ظهور کرده و چه ها گفته اند. اگر می دانستند شریعتی در زمانه فعلی چه کارکردی دارد، یقه هر سرباز را می گرفتند و مجانی یک دور مجموعه آثار او را به زور در معده اش فرو می د. اما خب، بعضی ها متوجه نسبت ها نمی شوند. زمانه ای بود که گوش دادن به آواز شجریان لهو و لعب و سبکی و هرزگی به شمار می آمد، اما حالا اگر جوانی چنین کند، بی تردید باید او را جوانی سالم و متین و سنگین و فرهیخته و تحصیل کرده دانست. چرا؟ چون خوانندگانی ظاهر شده اند و عربده هایی سر داده اند که مرزهای هرزگی را جابجا کرده اند. آواز شجریان در نسبت با دیگر آوازها ارزش گذاری می شود. حالا هم اگر ی شریعتی بخواند، باید او را سالم و صالح دانست، در حدی که می خواهد همه ک شان راه شیری را بجوشاند و پاستوریزه کند. شریعتی ی است که هزاران مورد جلوی پای آدم می گذارد تا جانش را به پای آنها بریزد. بله، این قدر جدی بود. بخشی از جریان جدی پر هاب روزگار خود بود. ریشه در دهه شصت میلادی و محصول دهه هفتاد. انسان را حیوانی می دانست که فصل ممیزش ایدئولوژی است؛ باید با ایدئولوژی زندگی کند و برای همان هم بمیرد. امروز؟ انسان حیوانی است که باید بیش از بقیه مصرف کند و لذت ببرد. تا حالا در سربازی صدها جوان را از نزدیک دیده ام. حتی یک نفر هم دغدغه ای جز حداکثر رفاه با حداقل تلاش ندارد. برای همین، نسل امروز از اساس با چنان حال و هوایی بیگانه است. سهل است، حتی حاضر نیست برای چیزی خودش را به زحمت بیندازد، چه رسد به جان فشانی برای عقاید. اما مشکل من با شریعتی چیز دیگری است. من اساسا با جدیت مشکل دارم. از هر چه جدیت است، فراری هستم. جدیت چه می کند جز مضاعف درد و رنج بشریت؟! هیتلر و استالین و صدام جدی ترین آدم های قرن بیستم بودند، اما وقتی می خواستند جلوی دوربین ها نشان دهند که چه آدم های خوبی هستند، با سرباز ها شوخی های بی مزه می د و خودشان هم تبسم می د. به قبر پدران شان تبسم کنند! جدیت در 99 درصد موارد سر از خشونت درمی آورد؛ زیرا میان این دو مرز بسیار بسیار باریکی هست که بیشتر افراد آن را نمی بینند و پای شان روی آن می لغزد، حتی ان فکور و فرهیخته . فقط خدا و همکلاسی ام، حاج پیمان، می دانند این حضرات با جدیت شان در مفاهیم هشلهف چند پشت از اجداد ما بیرون کشیدند. مثلا با تمایز وجود از موجود دمار از روزگار ما درآوردند. در عربی یک طور؛ در فارسی جور دیگر. انگلیسی که هیچ. بینگ با حرف کَپیتال... بینگ با حرف غیرکَپیتال... بونگ با حرف کاف دار. حالا عربی: الوجود... الموجود... ا هرمار. به خاطر این بازی های زبانی چوب خوردیم و درون مان به هم ریخت و حالمان را بد د. باور می کنید؟ تازه، همه این ها را هم که می فهمیدیم آ سر می گفتند تازه بدفهمی مطلق شروع شده؛ زیرا در زبان یونانی چیز دیگری است. به قول آنها تنها زبان فکر و فرهنگ و فلسفه و اندیشه. مس ه! از نظر من؟ آن زبان هرزه سرشار از رکیک که هر وقت سر کلاس... «این کتابا چی ین؟» سه تا برداشتم و جلوی او بالا گرفتم: «هیچ کتابی از شریعتی ندارم. اینا فقط کتابای قصه هستن.» و بودند، مثل همه کتاب های دیگر. "تبصره 22"، "در غرب خبری نیست" و "سفر به انتهای شب"؛ سه رب النوع رمان های ضدجنگ. ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/109




تألمات و تأملات سربازی (1)

درخواست حذف اطلاعات

بعد از یک قرن که دوباره به کانال فلسفی ف نی خودم سر زدم، دیدم بعله... با این که تار عنکبوت بسته، اما اعضای آن هنوز از جای شان تکان نخورده اند. عدم انتشار مطالب باعث شده که چند عضو جدید هم به اینجا سر بزنند. احتمالا چند رأس عنکبوت. اینجا ایران است. باید تکان خورد یا حرفی زد تا سنگ بزنند. به همین علت تصمیم گرفتم برای این که اعضای گرامی این جا را ترک کنند، باز هم چیزهایی بنویسم. آن قدر می نویسم تا کانال به طور کامل تخلیه شود. در پایان هم آن را اوراق می کنم.
از این به بعد همه یادداشت ها مربوط به حال وهوای سربازی خواهد بود. فعلا دیگر مسائل فرسخ ها از زندگی من دور هستند. وانگهی، من چه کاره ام که باید درباره مسائل و مصائب ایران و جهان حرف بزنم!؟ به من چه مربوط است!؟ من خودم جزو حاشیه نشینان مفلس و مفلوکی هستم که آقایان باید فکری به حال من کنند، نه این که من به مسائل پروبلماتیک آنها بیندیشم. ما بیندیشیم و آنها بخورند؟! زهی بلاهت ما و انصاف آنها! لذا از آن جایی که تا اطلاع ثانوی گرفتار سربازی شخصی خودم هستم، نوشته ها شخصی بوده و نیز برای دست وپنجه نرم با این فلاکت خواهند بود. می نویسم تا در سربازی از هضم رابع نگذرم و مضمحل نشوم. این طوری به ی هم برنمی خورد. اما و البته فقط این نیست.
سربازی هم به هرحال موقعیتی است که بر اثر آن فهمی کلی حاصل می شود؛ منظری است گشوده به افق های جهان. هر سوژه ای با رخدادهایی جزیی نگاهی کلی به زندگی پیدا می کند، حتی سوژه دکارتی، چه رسد به دیگر سوژه های درب وداغان و زپرتی. موقعیت های گوناگون زندگی هم جانشین پذیر نیستند. هیچ تجربه ای جایگزین هیچ تجربه ای نمی شود. در هر تجربه ای معنای منحصربه فردی نهفته است. در سربازی هم معناهایی نهفته که در جای دیگری به فهم نمی آیند.
نوشتن نیز فرآیندی است که از طریق آن تجربه تبدیل به فهم می شود. با نوشتن، آشفتگی و ابهام و کثرت بیرونیِ آن چه تجربه می شود، در درون فرد نظم و وضوح و وحدت پیدا می کند. اصلا حتی تمامیت آن نیز وابسته به این است. جناب و ر بنیامین (1892-1940) می گوید: «سفر در آن دم کاملا محقق می شود که خاطرات آن نوشته شود.» این حرف را درباره سربازی هم صادق می دانم. می توان سخن بنیامین را به سربازی و همه چیز تعمیم داد یا می توان آن را طور دیگری هم تفسیر کرد: در زندگی هر حرکت و تغییری نوعی سفر است. همه آنها را می توان یا حتی باید نوشت و نوعی دگردیسی را از سر گذراند. گابریل گارسیا مارکز (1927-2014) هم می نویسد: « زندگی آن چه زیسته ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم.» ادامه دارد...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/107




جنایت و مکافات

درخواست حذف اطلاعات

مدتی ست که هر یادداشتی می گذارم، چند نفر کانال را ترک می کنند. ظاهرا وقتی این کانال یک باره از سروکول گروه ها و کانال های دیگر بالا می رود و سروکله اش پیدا می شود، عده ای یادشان می آید که باید این جا را ترک کنند. دو ضربه با نوک انگشت... تمام.

بله، آدم باید در اوج خداحافظی کند، حتی در فلسفه و تلگرام، ولی ما هنوز در اسفل السافلین به سر می بریم. باز خوب است که تلگرام فیلتر است و اعضا نمی توانند راحت بیایند و لفت بدهند؛ چون حتم دارم نود درصد اعضای کانال از فیلترشکن محرومند. بقیه هم اصلا اینترنت ندارند. من این جا دارم با خودم حرف می زنم.

البته هنوز جای شکرش باقی ست؛ چون قبلا وقتی یادداشت نمی گذاشتم، نصف اعضای گروه می رفتند. اگر یادداشتی می گذاشتم، شش برابر آنها گروه را ترک می د. صبح چشم باز می و «اوه، خدای من!» می دیدم تعداد اعضای گروه رسیده به منفی هشتصد نفر. «اَکّه هِی!»

اما به زودی ورق برمی گردد. همه انی که کانال را ترک د، بد می بینند. تا چند ماه دیگر همه آنها دستگیر خواهند شد. هر روز یکی را از سلولش بیرون می کشند و می برند روی یک صندلی بی دسته و پشتی می نشانند در اتاق بازجویی؛ آن اتاق های تنگ و تاریک و ظلماتی که اگر چراغ آویزان بالای میز تاب نمی خورد، خود شب اول قبر بودند. بازجوی مرموز و خفن که صورتش در تاریکی است، بعد از دو ماه سکوت لب می گشاید و با یک کلمه، رزومه ای از متهم رو می کند که از پیشانی به پایین فلج شود. بعد کف دست هایش را روی میز می گذارد و به جلو خم می شود تا نور چراغ روی صورتش بیفتد و خودش را معرفی کند: «من غزالی فر هستم. شناختی؟» و طرف در جا مغزش سکته می کند. بله من خودمم! لابد شما هم تعجب کردید و می پرسید چطور؟ عرض می کنم.

همین فردا، صبح زود عازم سربازی هستم. کجا؟ نیروی انتظامی. بعد از آموزشی، می روم در پلیس فتا. هر روز صبح کرکره اینترنت را بالا می زنم و راه می افتم تا انی که کانال را ترک د، پیدا کنم. همه را از وای فای شان بیرون می کشم و می فرستم به زندان. مدرک دارم. یعنی جور می کنم؛ چون هیچ نیست که در این فضای مجازی، جرمی، جنایتی، مصیبتی، چیزی مرتکب نشده باشد. بعد هم مجبورشان می کنم هر روز جمعیت یک استان را در این کانال بچپانند.

شوخی ! این کار ابلهانه خیلی حال وحوصله می خواهد و ثانیا مثل همه کارهای دیگر دنیا خیری ندارد. نترسید! با خیال راحت بروید! من هم دارم می روم سربازی بیشتر کتاب بخوانم؛ چون سرم بیشتر خلوت می شود. خب، کچل می کنم.

درست است که شاید تا چند دهه دیگر یادداشتی منتشر نکنم، اما با این یادداشت چند کتاب خوب معرفی می کنم که تا یک قرن سرتان گرم باشد:

افسانه اسطوره (نجف دریابندری)/ افسانه جادو (تیموتی گارتن اش)/ استبداد (تیموتی اسنایدر)/ روانشناسی کمال (دوآن شولتس)/ تاریخ مختصر اندیشه: راهنمای فلسفیِ زیستن (لوک فری)/ مکتب دیکتاتورها (اینیاتسیو سیلونه)/ در سنگر آزادی (هایک)/ تمدن و مل های آن (فروید)/ درباره تلویزیون و سلطه ژورنالیسم (پیر بوردیو)/ در ستایش بی سوادی (هانس ماگنوس انسنس برگر)/ ادبیات در مخاطره (تزوتان تودوروف)/ فرهنگ و زندگی روزمره (دیوید اینگلیس)/ اعتقاد بدون تعصب (پیتر برگر)/ در جست وجوی جامعه بلندمدت (کریم ارغنده پور)/ قدرت اندیشه (آیزایا برلین)/ روشنفکران و سیاست (مارک لیلا)/ طغیان توده ها (خوزه اورتگا ئی گاست)/ در ستایش عشق (آلن بدیو)/ شهر فرنگ اروپا (پاتریک اوئورژدنیک).

همه این کتاب های خوب، کوچک و مختصر هستند و خواندنشان سخت نیست. اگرچه بعضی آن قدر جذاب هستند که حیف است صد جلدِ هزارصفحه ای نباشند؛ مثل کتاب نوزدهم. اگر خواستید یک رمان خوب بخوانید که ساختارش همانند مطالب تلگرامی، کوتاه و ساده باشد، این شا ار را به شما معرفی می کنم: دفتر بزرگ (آگوتا کریستوف). این علیامخدره با تکنیک ها و تاکتیک های نویسندگی، اثرش را از ضربات پن ی فینال جام جهانی هم جذابتر کرده است. بخوانید و کف و کیف کنید.

یک مطلب مهم را هم خیلی جدی عرض کنم: اگر ی با کتاب ها دمخور باشد، می تواند از مطالب فضای مجازی هم استفاده کند؛ اما اگر ی اهل کتاب نیست، خیالش را راحت کنم: از مطالب این کانال و آن گروه و تلگرام و فیس بوک و طرفی نخواهد بست. ارزش همه مطالب برای کشف یا فهم کتاب هاست. خواندن یعنی خواندن کتاب یا خواندنی که به خواندن کتابی منتهی شود. یک جمله هم از رمانتیک ها برای اهل کتاب نقل کنم تا پشم روح شان بریزد: «شأن وجودی هر چیزی در جهان به این است که به یک کتاب منتهی شود.»

در پایان جدا عذر می خواهم اگر باعث رنجش ی شدم. قصد بدی در کار نبود. علوم انسانی ذاتا نقاد هستند و هر نقدی باعث رنجش عده ای می شود. مصائب زندگی جمعی بشری که از ک شان کله اسبی نازل نمی شود.

از همه بابت همراهی تشکر می کنم. ممنونم که بودید.

راستی، کتاب نوزدهم همان کتاب آ است. درست شمردید؟



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/106




تساوی پرتغال و اسپانیا

درخواست حذف اطلاعات

من فوتبال تماشا نمی کنم؛ یعنی در اصل تلویزیون نمی بینم. از همه شبکه ها متنفرم و خودم یک تنه کل صداوسیمای جهان را تحریم کرده ام. اما خب مهمان بودیم و جایی که من نشسته بودم، صفحه تلویزیون صدمتری تقریبا وسط شبکیه چشمم قرار داشت. صفحه تلویزیون از کل زمین بازی پهناورتر بود. تکنولوژی لطف کرده و تلویزیون ها را در ابعادی می سازد که برای ندیدن تصاویرش باید پا به کوچه بگذاریم و پشت درخت ها قایم شویم. البته در این ح هم باز نمی توان مانع عبور صدای برنامه ها از صماخ شد. هیچ جوری نمی توان از این ملعون قسر در رفت. فقط مانده تلویزیون ها دست و پا در بیاورند و دنبالمان کنند و ما را پشت درخت ها کنند. «آه ها... گرفتمت!»
اما دیشب همه اقوام با همه آگاهی خود در آن تلویزیون شیرجه زده بودند، حتی ها. من پنج تا دارم که هر کدام پنج تا دختر زائیده اند؛ یکی از یکی خوشکل تر، اما نه برای من؛ یکی از یکی مهربان تر، اما نه با من. همه آنها نیز اهل فوتبال. آفساید بازیکنان را قبل از داور می گیرند. با این وضعیت، عده ای متوهم می خواهند مانع ورود دختران به یوم شوند؟ هیهات! حالا گور آباء و اجداد آفساید و یوم. دختر های من آن فوتبالیست های غریبه و غربی را دوست دارند. پس حق قوم و خویشی چه می شود؟ چرا خیر ما برای غیر ماست؟
بازی دیشب نشان داد که یک مرد با هر قیافه و مدل مویی می تواند جذاب باشد، فقط کافیست که خوب بازی کند. چرا چیزهای دیگر ملاک نیست؟ موهایم از آن کچل ها بیشتر بود. قد من از بیشترشان سه متر بلندتر است. از نصف آنها سفیدترم. فرهنگ؟ تمام فرهنگ و تحصیلات کل عمر هر دو تیم با همه بازیکنان اضافه و کادر فنی و تدارکات، به اندازه مطالعات یک ماه من نیست. چرا این چیزها را نمی بینند؟ بازی تمام شده بود و من هنوز در این افکار غلت می زدم که یک جعبه بزرگ سفید جلوی من ظاهر شد.
«بیا شیرینی دانمارکی. دوست داری؟ تازه ی تازس.» سوری شانزده سال دارد، اما اگر زیبا شدن را با همین روند ادامه دهد، آینده درخشانی خواهد داشت. «نه دوست ندارم. عااااااشقشم.» «نوش جان. پس دوتا بردار!»
دو شیرینی دیگر هم برداشتم، اما دوست داشتم همه جعبه را در حلقم فرو کنم. هر ی بهترین چیزی را که داشت آورده بود و من هم اشتهایم را آورده بودم. به نظرم خوشمزه ترین اختراع در تاریخ بشریت شیرینی دانمارکی است. یکی از آن شیرینی های گرم و نرم و شیرین را با دو انگشت دست راستم گرفته بودم و پوستم طعم آن را می چشید. در شیرینی غوطه ور بودم که دو چشم آمدند و قائله را ختم د. زهرا بود. دختری با چشمانی که از سیاهی شب سنگین تر و از وسعت آن بزرگتر بود. او با آن چشم ها جهان را چگونه می دید؟ نمی دانم. چقدر می دید؟ گمان می کنم زیاد؛ خیلی زیاد. با آن چشمان می توانست همه تصاویر عالم را ببلعد و برای ما هیچ صحنه ای باقی نگذارد که ببینیم. او با چشمانش به هر صحنه ای نگاه کند، می تواند همه تصاویر آن را بنوشد و قطره ای برای دیگران به جا نگذارد. همه در برابر چشمانش از تشنگی هلاک می شوند.
«تو طرفدار کدوم تیمی؟ یالا همین الان بگو که بعدا دبه درنیاری.» چه دبه ای؟ بدیهی است که با آن گونه های گل انداخته ی او، طرفدار کدام تیم خواهم بود. «اول تو بگو طرفدار کدوم تیم هستی، تا حرفتو عوض نکنی؟» «من اسپانیا رو دوست دارم.»
من انتخاب خودم را . فهمیدم اسپانیا را دوست دارم. برای او از اسپانیا خواهم گفت. فیلسوفان قرون وسطی اسپانیایی را فعلا کنار می گذارم. نقطه آغاز گفتگوهای ما رنسانس خواهد بود. از اراسموس شروع می کنم. رابطه اش را با سروانتس برای او تشریح می کنم و توضیح می دهم که چطور همه این ها در "دن کیشوت" سرریز می کند. البته "دن کیشوت" تلفظ فرانسوی آن است و در اصل به اسپانیولی "دن کیخوته" نام دارد. او را تا قرن بیستم می آورم. اگر فلسفه خواست، خوزه ارتگا ئی گاست. کمی معنویت دوست داشت، اونامونو. فوئنتس را از قلم نمی اندازم و با هم "آئورا" می خوانیم.
خواستم بگویم اسپانیا که ناگهان سارا از کنارم گذشت و بوی خوشی که پشت سرش می کشید و پخش می شد همه چیز را کنار زد. من تصور نمی که عطری بتواند، همچون ماه درخشانی که نور ستارگان را به محاق می برد، همه بوهای دیگر را محو کند. آیا می توان تصور کرد که عطری آن قدر خوب باشد که همه دیگر انواع زیبایی را هم محو کند و خودش به تنهایی برای عمیق ترین ادراک بشری کافی باشد؟ حالا گمان می کنم غیرممکن نباشد. برگشت به طرفم:
«آهای چی میگی؟ نکنه تو هم مثل زهرا طرفدار اسپانیا هستی؟» «مگه تو اسپانیا رو دوست نداری؟» «من عاشق پرتغالم.»
من هم به پرتغال عشق می ورزم. فرهنگ غنی و باسابقه ای دارد. البته کوئیلو عوامانه است. ژوزه ساراماگو خیلی بهتر است. فرناندو پِسوآ؟ نه، پسوآ پست مدرن است و شاید خوشش نیاید. بله، ماشادو. ماشادو دِ آسیس عالی است. او را با "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" مبهوت خواهم کرد. و با خیلی چیزهای دیگر او را شگفت زده می کنم. اما در آ سارا یا زهرا؟ پرتغال یا اسپانیا؟ نمی دانم. سوری باز هم دانمارکی تعارف کرد. یک دانمارکی بزرگ را بلند .
در آن فضا همه چیز از جایش کنده شده بود و همه چیز با همه چیز قاطی شده بود؛ بوها و صداها و تصاویر و تیم ها و افکار و فرهنگ ها. دیگر نیازی نبود که چیزی ببینم. چشم هایم را بستم و دهانم را باز . شیرینی را آرام بالا آوردم و، همراه با آن تصاویر و بوها که لابه لای آن می پیچید، در کام نهادم. اسپانیا و پرتغال یک بار دیگر در درون من، در اعماق قلب من، به تساوی رسیده بودند.



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/104




بگذر از آن گفته ها، روی به این جا بیار!

درخواست حذف اطلاعات
از فیلسوف مورد علاقه اش حرف می زد؛ از مفاهیم، از نظریات، از آثارش. بعد گفت که برای او خیلی مهم و جالب است که بداند اگر آن فیلسوف امروز هم زنده بود، چگونه می توانست با آن نظریاتش مسائل معاصر را تبیین کند و مشکلات امروز را حل کند. با گفتن «برای ما که سخته و تا حالا نتونستیم چنین کنیم» به آرزواندیشی اش پایان داد و دست هایش را روی شکمش گذاشت و انگشت هایش را در هم فرو کرد و منتظر ماند چیزی برای خوردن بیاورند.
این جانب گمان می کنم که آن جناب پیش فرض بزرگی را رها نمی کند. او خیال می کند که اگر فیلسوف عزیزش پس از دویست سال سر از گور بردارد و در میان ما زندگی کند، دودستی به نظریاتش خواهد چسبید و برای امور جدید و عجیب وغریب امروزی همان ها را تکرار خواهد کرد. من با این نگاه موافق نیستم. با صداقتی که در آن فیلسوف سراغ دارم، به نظرم اگر بود، نظریاتش را عوض می کرد تا با واقعیت مسائل انسانی امروز سازگار شود و نه بالع . برای این حرفم شاهدی هم دارم: آن متفکر در طول زندگی نظریاتش را تغییر داد. پس از این که به جهان نومن ها هم رخت کشید، آثاری از او به دست آمد که معلوم شد نظریات مشهور خود را نیز تعدیل کرده است. اگر با همین دست فرمان دو قرن جلو می آمد، حتی بعید نبود از فلسفه هم دست بشوید!
با وجود این، تقدم نظریات پیشینیان بر واقعیت های امروزی چه دلیلی دارد که برخی از اهل علوم اجتماعی سفت و سخت به آن چسبیده اند؟



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/103




بدآموزی کتاب های معنوی

درخواست حذف اطلاعات
ی را می شناسم که هر کتاب اخلاقی، دینی یا معنوی را به دست می گیرد، برگ زرین جدیدی بر دفتر رذائل نفس او افزوده می شود. هر کتاب خوبی، بدی های بدیعی را در او نهادینه می کند، حتی کتاب های مقدس. و به همین صورت با این سیر مطالعاتی پله های انحطاط را رو به اسفل السافلین بسیار عالی طی می کند. علت این سیر قهقرایی چیست؟ ابتدا خیال می مسئله باید بسیار پیچیده باشد، اما حالا گمان می کنم علت اصلی معلوم شد. این شخص در مواجهه با هر مطلب اخلاقی، دینی یا معنوی خودش را مخاطب مطالب مربوط به نیکان و مؤمنان می داند و دیگران را مصداق بدی و پلیدی. لابد به این دلیل که او، برخلاف آنان، این کتاب ها را می خواند! بدین ترتیب، هر روز حسن و فضیلت جدیدی در خودش کشف می کند که، تاکنون، از آن پاک بی خبر بود. پس از آن هم نوبت به این می رسد که درباره بدان قضاوت های دقیق و مفصل کند و در گام بعدی به این فکر کند که رفتار او با این پلیدان به چه شیوه ای باید باشد. احتمالا این رویه کاملا برخلاف شیوه ای است که یک انسان دغدغه مند در زمینه اخلاق، دین یا معنویت باید در پیش بگیرد. ابوعثمان حیری، عارف نامدار قرن سوم هجری، می گوید: «هیچ عیب خود نبیند تا از خود نیکو بیند. که عیب نفس ی بیند که در همه حال ها خود را نکوهیده دارد.»



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/101




پشت کتاب ها

درخواست حذف اطلاعات

پشت قفسه ها بودم و ی را نمی دیدم. فقط صداها را می شنیدم:

- نه اینو نمی م. آخه خیلی کتابِ نخونده دارم.
- خب اینو هم ب بذار کنار بقیه و نخونش!
- چی می گی آی سالمی؟!
- والا... خب یک کتاب به کتابای نخونده ت اضافه بشه. چی میشه؟
- آخه من تازگیا یه مشکلی دارم.
- من از بچگی مشکل داشتم و هر روزم یه مشکل جدید میاد سراغم. مشکلات من از این کتابا هم بیشتره. ربطی نداره.
- مشکل من یه چیز دیگس. چطور بگم. دلشوره دارم که نکنه ویل دورانتو نخونم. حتی شبا خود ویل دورانت میاد به خوابم. باور می کنی؟ انگار توقع داره کتابشو کامل بخونم. باور کن اگر همه شو بخونم دیگه هیچی از زندگی نمی خوام. راحت سرمو میذارم زمین و می میرم.
- عالیه! دوره شو برات میارم.
- نه بابا. خیلی وقته اونو دارم. چطور بگم. من که بچه ندارم. تنهام. همه زندگیم کتاباس. "تاریخ تمدن" هم حکم بچه های منو داره.
- خب باشه. کتابای دیگه شو برات میارم. تازگیا چنتا کتاب جدید ازش ترجمه شده.
- عاشقشم. زندگی با همچین نویسنده ای خیلی باارزشه.
- آره، چنتا کتاب درباره زندگی هم نوشته. بذار الان برات پیدا می کنم.
- مگه بچه چیه؟ ها؟ یه جور سرگرمیه که آدم با خودش تنها نمونه. خب کتابا هم همین کارو میکنن دیگه. منکه اصلا احساس تنهایی نمی کنم... باور کن... جدی می گم. هیچ کمبودی هم ندارم. حتی – آی سالمی من میرم – دلم هم براشون تنگ می شه. وقتی میام بیرون – آی سالمی خ ظ – فکرم پیش اوناس. الانم یادم افتاد که تو خونه...

تَلَق. در بسته شد. فروشنده در حال گشتن کنار من آمد. به من زل زد:

- پیداش نمی کنم. شما کتابای ویل دورانتو لابه لای این کتابای دست دوم ندیدی؟

گفتم ندیدم، اما همچنان به من خیره بود:

- آقا من یه چیزی می دونم. می خواید به شما بگم؟

بدون این که منتظر پاسخ من باشد، ادامه داد:

- آدمایی که کتاب می خونن هر کدوم یه جورن. مشتری های من هیچ کدوم مث هم نیستن. من نمی دونم این کتابا با آدما چیکار می کنن!
- خود شما کتاب می خونید چه حسی دارید؟ چه اتفاقی براتون میوفته؟
- هیچی. منکه نمی خونم... اما...

سرش را پایین انداخت و دوباره به من نگاه کرد. دست هایش را از آرنج و مچ به شدت تکان می داد، انگار که آنها را می تکاند، دنباله حرفش را گرفت:

- خب، البته کتابا رو خیلی دوست دارم، اما نمی خونم. یعنی نمیشه بخونم. آخه نمی دونم کدومو بخونم. چطوری از بین چند هزار کتاب یکیو انتخاب کنم؟
- مشتری ها چطوری انتخاب می کنن؟
- اونا چیز خاصی می خوان. اما همه کتابها برای من مساوی هستن. هیچ کدوم مهمتر از بقیه نیست. هست؟

کتاب کهنه ای را از زیر یک ستون مجله کشیدم و برانداز . به طرفش گرفتم و پرسیدم:

- اینو چند میدین؟
- این کتاب بیشتر از بیست ساله که تو بازار نایاب شده. الان چاپ بشه کمتر از سی وپنج تومن نیست، اما من میدم بیست وپنج تومن.
- شما که اینا رو نمی خونید، چطوری اونها رو می شناسید؟
- بیشتر مشتریا خودشون می دونن چی می خوان. بعضی وقتام با بعضیا صحبت می کنم و ماجرای بعضی کتابا رو متوجه می شم.
- پس برای این کار هم لازم نیست اونا رو بخونید؟
- مگه ی و داروفروش همه جنساشونو خودشون امتحان می کنن؟ ما هم مثل همونا هستیم. اگر یه همه داروها رو خودش بخوره که می میره. منم همه این کتابا رو بخونم نفله می شم. این همه کتاب متنوع و عجیب غریب بره تو ذهن آدم، چه بلایی سرش میاد؟ پاک دیوونه می شه. خلاص.

با هم رفتیم که حساب کتاب کنیم. وقتی کارت بانکی را به طرفم گرفت، باز هم به من خیره شد:

- البته اینم بگم. آدم کتابا رو هم نخونه، همین که اطرافش باشن و با اونا سروکله بزنه، یه چیزیش میشه. آدم از دست کتابا قسر در نمی ره.

کارت را گرفتم و سری تکان دادم. از در مغازه که بیرون می رفتم، زن میانسالِ فربه ای تلوتلوخوران از کنارم گذشت و داخل شد:

- آی سالمی راسی یادم رفت. تازگیا رمان "ابله"...



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/100




سوءتفاهمی هرمی

درخواست حذف اطلاعات
خوشبختانه در ایران ی مشکل جنسی ندارد و فقط بحران جنسی ویرانگر به چشم می خورد که منجر به فروپاشی روانی و از دست دادن انرژی حیات افراد می شود. مردم نیز برای نشان دادن این مظلومیت به روانشناسی چنگ می زنند و دیواری کوتاه تر از هرم مزلو پیدا نکرده اند. جای بسی سندی است که هنوز بیشتر افراد از این هرم فراتر نرفته اند و از نظریات انی همچون ویلهلم رایش (1897-1957) خبر ندارند. اما آقای آبراهام مزلو (1908-1970) چه گفته است؟ او می گوید امر جنسی یکی از نیازهای طبیعی اولیه و اساسی است؛ چیزی مثل فلافل و آپارتمان و شلوار جین ریش ریش. خب حالا از این مطلب چه نتیجه مطلوبی به دست می آید؟ بیشتر افراد گمان می کنند که پیامد سخن مزلو وم آزادسازی و آسان سازی امر جنسی است. اما چنین چیزی برای جامعه انسانی محال است. چرا؟ زیرا انسان یک موجود طبیعی صرف نیست، بلکه فرهنگ هم دارد. به تعبیر ارنست کاسیرر (1874-1945) انسان حیوان فرهنگی است. انسان همه امور طبیعی خود را به صورت چیزی فرهنگی در می آورد. این موجود همه چیز خود را، بدون استثنا، در قالب فرهنگ می ریزد. بین انسان و طبیعت، حتی طبیعت خودش، فرهنگ حائل می شود. انسان هیچ کنش طبیعی خالصی ندارد. همه امور و کنش های انسان آمیزه ای از طبیعت و فرهنگ هستند. درست است که امر جنسی انسان هم ریشه در طبیعت دارد، اما در قالب فرهنگ انجام می شود و محال است انسان بدون چارچوب فرهنگی دست به کنش جنسی بزند. کنش جنسیِ کاملا طبیعی فقط در اقوام وحشی بدوی باستانی قابل فرض است که البته در این باره محققان بزرگ نظر دیگری دارند. انسان شناسان و قوم شناسان و مردم شناسان نشان داده اند که حتی در بدوی ترین جوامع باستانی نیز امر جنسی در چارچوب فرهنگی خاصی قرار می گیرد و سخت گیری های خاص خود را دارد و به هیچ وجه کنش جنسی آزادی وجود ندارد. لذا اگر ی توقع دارد در جوامع انسانی تکه های ناب بدن همچون انار و زولبیا و طالبی و هات داگ و تخم مرغ، به راحتی، در دسترس قرار گیرند، خیال خام می پزد. انسان برای نجات از این بحران باید به فکر راه های دیگری باشد غیر از توسل به طبیعت. به طور کلی انسان نباید دلش را به طبیعت خوش کند؛ چه طبیعت خودش و چه طبیعت دیگران و جهان.



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/90




جابه جایی شاکی و متهم

درخواست حذف اطلاعات
جابه جایی شاکی و متهم

وای به حال جوان مجردی که در جمع افراد میان سال و یا، خدایی نکرده، مسن تر به دام افتد. این افراد هیچ مسئله پروبلماتیکی ندارند جز این که چرا این جوان عزب ازدواج نکرده است. همگی با همه آن چه بلدند به او یورش می برند و هر کدام با وسیله ای انهدام بخشی از مغز او را به عهده می گیرند؛ نصیحت های درخشان، توصیه به دین و ایمان، رستگاری در آن جهان، سیره پیامبران و سرنوشت آتی گونه انسان.
وجه مشترک همه این سخنان مجانی آن است که جوان به خاطر نادانی و دوری از علم و حقیقت و معرفت و عرفان و منطق و فلسفه و هندسه مقصر است. او کوتاهی یا کم همتی کرده و باید وی را زیر سوال برد تا خوب آگاه شود و انگیزه پیدا کند تا برود ازدواجش را د. اما واقعیت آن است که آن جوان در تنهایی ویرانگرش انگیزه های قوی تر، جدی تر و فعال تری در درونش دارد و نیازی به انگیزه های بیرونی نیست. اما چه کند که اینها فقط شرط لازم اند و نه بیش. سائق درونی و دیگر هیچ.

در اینجا فقط به یک نکته اشاره می کنم:
جوانی که تقریبا نیمی از عمر مفید خود را پشت سر گذاشته و در سراشیبی اضمحلال کامل جسم و جان می غلتد، در وضعیتی نیست که او را متهم کنند و زیر سوال ببرند که چرا ازدواج نکرده است. بلکه واقعیت و انصاف آن است که این جوان کل جامعه و حکومت را زیر سوال ببرد و متهم کند که چرا شرایط به گونه ای رقم خورده که نتوانسته ازدواج کند. خلاصه آن که جای شاکی و متهم عوض نشود لطفا



منبع : http://ghazalifar.blog.ir/post/92