تیتر یاب جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

چون بدانستم برای جان تو...خویشتن را میکنم قربان تو

مطلب با عنوان چون بدانستم برای جان تو...خویشتن را میکنم قربان تو از وبسایتهای مرجع دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چون بدانستم برای جان تو...خویشتن را میکنم قربان تو

درخواست حذف اطلاعات
گفت محمود آن جهان را پادشاهدر شکاری دور افتاد از در دهی افتاد ویران سربسرپیر زالی دید پیش رهگذر میدوشید روئی چون بهیگفت ای زن شربتی شیرم دهیپیرزن گفتش که ای میر اجلشیر را آ کجا باشد محلشوهر من گر بدی اینجایگاه کردی پیش تو قربان راهگر شتابت نیست مهمانت کنمنقد من یست قربانت کنمزان سخن محمود خوش دل گشت ازوشد پیاده زود بر نگذشت ازو را در حال دوشیدن گرفتشیر از ش جوشیدن گرفتدست شاه آن لحظه چندان شیر ریختکان بماهی دست زال پیر ریختپیرزن چون دید آن بسیار شیرگفت تو شیر از چه خواهی ای امیرزانه هر انگشت تو گوئی عیانچشمه پر شیر دارد در میانبا چنین دستی که این ساعت تراستشیرت از بهر چه می بایست خواست تی داری چو دریا بی کنارمن ندانم تا چه مردی ای سوارشیر خور نه از من از بازوی خویشزانکه خواهی خورد از پهلوی خویشخویشتن را نقد چندین شیر ازومن بماهی دیده ام ای میر ازواین همه شیرم که از دست تو زاداین نه داد کاین دست تو دادتا درین بودند صحرائی از همه سوئی درآمد گرد شاهسجده میبردند پیش روی اوحلقه می د از هر سوی اوپیرزن را حال او معلوم گشتهمچو سنگی بود همچون موم گشتدست و پایش پیش شاه از کار شدخجلت و تشویر او بسیار شدگفت تا اکنون که می نشناختم را قربان تو میساختمچون بدانستم برای جان توخویشتن را میکنم قربان تواز حدیث پیرزن خوش گشت شاهگفت هر حاجت که می باید بخواهگفت آن خواهم که گه گه شهریاراوفتد از لشگر خود بر کنارآیدم مهمان به تنهائی خویشفرد آید سوی سودائی خویشزانکه من بی طاقتم سر تا قدممی ندارم طاقت و علمشاه آن ده را عمارت ساز کرداز برای پیرزن آغاز کردده بدو بخشید و زانجا در گذشتپیرزن را این سخن شد سرگذشتچون نبد محمود را ت مجازهر کجا میشد بدو میگشت باز ت آمد اصل مردم هوش داراین قدر ت که داری گوش دارور نداری گوش آن اندک قدرچشم بد در حال آید کارگرمصیبت نامه عطار حکایت 248



منبع : http://arameshomram.blogsky.com/1397/06/08/post-33/چون-بدانستم-برای-جان-تو-خویشتن-را-میکنم-قربان-تو